خسته شدم از بس هرچی توی این 6سال زندگی همش گفتم عیبی ندارد از خودم و آرزوهام خواستم گذشتم از کوچک ترین حقم حتی خریدن یه لباس زیر گذشتم تا زندگیموحفظ کنم تا بتونم مداراکنم با شوهرم بسازم ولی منم آدمم23سالمه ولی اندازه آدم 100ساله حس پیری میکنم دیگه خسته شدم کم آوردم خدایا اگه این زندگی که برام درنظر گرفتی یه بازیه من انصراف میدم خسته شدم
راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی میگرفتم یا سخت بود یا وزنم برمیگشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهمتر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.
یعنی چی داری میگذری؟دارین پس انداز میکنید؟یا شوهرت پول نداره؟
داره ولی به من نمیده هرکی دیگه بخواد نونم نداشته باشه میده اون ولی به من نمیده بخدا از همه چیز گذشتم از لباس ..طلاهام ...تفریح وگردشم بیرون رفتنم ولی حتی یه چیز کوچیک نمیتونم بخوام امروز گفتم عزیزم دلم میخواد کاشت ناخن کنم برم زنگ بزنم دوستم نوبت بگیرم میگه نه من پول ندارم فعلا الان چندین ماهه دارم میگم از برج3 گفتم عزیزم من لباس تابستانه ندارم همش کتی هست و گرم توش اصلا اهمیت نمیده دیگه لباسای خودش میپوشم خسته شدم ازاین زندگی مسخره ای که دارم میدونی چیه ما آدما نه آرزومون آرزو هست نه زندگیمون زندگی فقط نفس میکشیم
هعی منم چنروز دیگ ۲۳سالم میشه و زندگیم بدتر اژ تو شده ب بن بستی رسیدم ک کاش خدا دستمو بگیره
دیگه نمیخوام خداهم کمکم کنه عصبی شدم از بس آرزوهامو کشتم عصبی شدم داد میزنم الکی گریه میکنم تو درک میکنی 23سال سن زیادی نیست که بخواد این همه بغض و دردو تحمل کنه
واسه چی از حق خودت زدی؟ از اول هر جور رفتار کنی تا اخر باید همونکارو کنی...
من 17اسالم بود ازدواج کردم هیچی شوهرم نداشت هیچی حتی این خونه ای که خریدیم پول تصادف منه دیه گرفتم دادیم خونه هی گفتم دستش خالیه عیبی نداره گفت ندارم گفتم عیبی نداره مامانم گفت توزنشی باید درک کنی اینقدر درک کردم که از خودمو آرزوهام دور شدم تایپیک قبلمو بهونه من حسی به شوهرم ندارم دوسش دارم ولی دیگه بهش حتی وابسته هم نیستم دلم براش تنگ نمیشه