ديشب تو حياط بودم . يه گربه اومد . چند تكه مرغ و پوست مرغ بهش دادم خورد . امروز هم دوباره اومد بهش غذا دادم . الآن خواب بودم ديدم يكي داره محكم در ميزنه . فكر كردم داداشمه . تو رختخواب داد زدم گفتم ديوونه . مگه نميبيني 2و نيم نصف شبه ؟ چي ميخواي اين وقت شب ؟ برو . 5 دقيقه بعد ديدم محكم تر داره در ميزنه . عصباني شدم بيدار شدم . چراغ هاي اتاقو روشن كردم . تا در رو باز كردم ديدم همون گربه هه پشت در وايساده . تا منو ديد گفت ميوووو . ديدم گربه اس . گرسنه ش شده نصف شب اومده در اتاق من . بچه هم هست . يه گربه ي كوچولو . اومد تو اتاقم . گفتم پيشده . برو بيرون . رفتم براش غذا آوردم خورد . همه ش مياد پيشم . از فردا نميزاره بخوابم . تا صبح مياد در ميزنه .