باعمم دعوام شده سر اینکه پشت بابام و ما حرف زده بهش زنگ زدم با احترام گفتم این همه بهت خوبی کردیم سر یه مشکلی که تقصیر خودتونه پشت بابام حرف زدی اونم هرچی از دهنش در اومد گف قطع کردم بابام بهم گف چرا بهش گفتی کشش ندین ولش کن منم گفتم نمیخوام غلط میکنه حرف میزنه کم اذیتمون کرده از بچگی کم بهش خوبی کردیم
بماند که یه خوبیایی بهش کردم که بچه به مادرش نمیکنه تا این حد که زیرشو عوض کردم موقع مریضیش
دیگه بابام عصبی شد به مامانم گف ول کن دیگه تو مادر اینی باید عقلت بکشه کشش ندی با مامانم درگیر شدن منم عصبی شدم گفتم توهم طرفدار خواهرتو میکنی خواهرت خرابه هرچی از دهنم در اومد گفتم دیگه باهاش حرف نزدیم تا امروز اومد گفت من از تو توقع ندارم این کارارو بکنی خواهر من دیوانه بی عقله ولی تو چی زد زیر گریه من اعصابم نمیکشه انقد درگیر کارم توروخدا این کارارو نکنین بابام هیچوقت گریه نمیکنه دومین بار تو زندگیم اشکشو دیدم یه بار موقع مادربزرگم فوت شد یه بارم الان💔