مامانم و بابای بابام بحث میکردن این میگفت اون میگفت بابابزرگم رو راست بهش میگفت دروغ میگی مامانم تپش قلب بهش اومد خابید زمین اب پاچیدیم رو صورتش اب قند دادیم بهش بهتر شد هنوز خوب نشده نشسته داره نگا میکنه ی نقطه رو دکترم نمیاد😭😭😭😭😭💔فقط گفت هستی گریه نمیکنه بعد دوباره به ی نطقه نگاه کرد لعنتی جایی نداریم بریم باید بمونیم خونشون خونه خودمونم اینجا نیست اونی که اینجا داریم اجارست میخوام بمیرممممم بمیرمممممممممم بمیرم برای مامانم الهی😭💔💔💔💔💔