این داستانی که میخوام براتون بگم خیلی قدیمیه و از همه آدمای توی داستان فقط یه نفر زندست.
داستان مربوط میشه به قبل از انقلاب. پدر پدربزرگ من یه خانی بوده توی روستا و وضع مالیشون خیلی خوب بوده .بخاطر همین هر خاستگاری برای خالم(مثلا راضیه) میومده خالم ایراد میگرفته و میگفته نمیخوام. این کچله اون قدش کوتاهه اونیکی اخلاقش بده . یعنی یه شخصیتی داشته که تو همون زمون خودش تصمیم گیرنده بوده . تا اینکه رضا رو میبینه . هم پولدار بودن هم خوش قیافه و خوش قدو بالا و عاشقش میشه. رضا هم چند بار میاد خاستگاری و نظر خانواده عروسو جلب میکنه . میگن شب نامزدی طلا از سرو روی عروس میباریده ومادر شوهرش کلی طلا و لباس براش اورده بود و چند تا گوسقند براش قربونی کردن . خلاصه که از اون بله برونای لاکچری بوده.
از اونطرف همین وضعیتم برای داییم و زنداییم بوده . داییم (علی) زنداییم (سما) عاشق هم میشن و باهم ازدواج میکنن
بعد گذشت زمان هم داییم هم خالم بچه دار میشن و بچه هاشون بزرگ میشن و ظاهرا مشکلی نبوده