بیایید از اول تعریف کنم که چیشد
پریروز شوهرم گفت بیا کمک کن بهم دره گونی رو باز کن تا پی پی کفترهارو جمع کنه توش
منم گفتم باشه بعدش از یه طرف دخترم تو وان بود توحموم هی داد میزد مامان مامان،منم کمکش کردم تا پر کرد گونی رو یکیش پر شد کشیدم اینور دومی رو تموم کرد دیگه نکشیدم اینور بعدگفت بکش گفتم نمیتونم هم گرد و خاکش رفته بود تو دماغم که هنوز خوب نشده اذبتم میکرد ،اخر سر برگشته بهم میگه تو از دهات اومدی برای من کلاس میذاری ؟نباید چندشت بشع از پی پی کفترا
منم چیزی نگفتم رفتم تو تا ببینم دخترم چیکار میکنه رفتم حمومش کردم .دوباره اومد شوهرم گفت همسن و سالای تو اگه به شوهراشون کمک نکنن ،ک*یرم رو میکنم دهنت
من دیگع مثل میخ انگار کوبیدنم زمین ،همون موقع داشتم گریه میکردم که مامانم. زنگ زد