عاشق هم بودیم جلو جمع فامیلا کلی احتراااام میذاشت بهم.عزیزم و جانم صدام میکردم ولی نذاشتن...
چون مسیرمون دور بود منو میبرد چندوقت خونشون میموندم با برادرشوهرم ۱۶ سالشه گپ میزدیم نگو میرفت برعکسشو به مادرشوهرم(عمه م)تحویل میداد مادرشوهرمم به نامزدم میگفت و گاهی به خودم منم شاخ درمیاوردم که من این حرف و نزدم!!!
خونشون کلی کار میکردم احترام کوچیک و بزرگ و نگه میداشتم.ولی همشون بامن لج بودن و نمیدونم چرا
با نامزدم اگه بحثی میکردم برادرشوهرم گوشاشو تیز میکرد به مادرشوهرم میگفت بعد مادرشوهرم میومد میگفت اره چرا این حرف و به پسرم زدی من خیلی ناراحت شدم.
دیگه نامزدم سر هرچیز کوچیک و بزرگ باهام دعوا میکرد لج میکرد جوابمو برمیگردوند عوض شده بود.میدیدم نامزدم و مادرشوهرم حرف میزنن تا من میام ساکت میشدن .احساس خطر میکردم ولی شک داشتم .
خلاصه تو خونشون دوبار دعا پیدا کردیم تو اتاقی که میخوابیدیم و یکیش تو کیفم بود.نامزدم شک کرده بود که تو اینارو مینویسی!!! منم نه خودم نه خانوادم اعتقادی نداریم اصلاااا
از من دور شد و به خانوادش نزدیک
بینمون همش بحث و دعوا شد
محبت کم شد
عشق تو سینه مون ولی نیش تو زبونمون
اومد گفت من نمیتونم تهران خونه بگیرم باید بیایی اینجا و...
گفتم شاید رفتارمن اشتباهه هرکاااری کردم نشد که نشد
الان یک هفته س که ازش خبری ندارم سریچیز مسخره قهر کرد رفت
یادگذشته اذییتم میکنه که میدیدم دارن بینمون جدایی میندازن ولی نمیفهمیدم.
مادرشوهرم خیلی به من زخم زبونا زد بااینکه دختر داداشش بودم
جلو نامزدم مظلوم نمایی میکرد و....
نمیدونم دارم خفه میشم فقط
اخه چیشد به ما مقصر کیه ..
باید چیکارکنم ...