دوستان وقتی بچه بودم مادرم از پدرم جدا شده بود
چون پدرم موتاد بود
منو اول به مادرم دادند ولی مادرم ازدواج کرد
و ناپدری منو قبول نکرد و موندم پیش پدرم و پیش مادر بزرگم
خیلی سختی کشیدم تو یه سنی نامادری بالاسرم اومد که نامادری هم موتاد بود خودش
و حسرت یه زندگی عادی توی دلم مونده بود
وقتی می رفتم مدرسه همه مادراشون دنبالشون می اومد ولی مادر من نیود
و یاغی شده بودم بچه ها می زدم چون مامانشون می اومد
توی دلم پر از عقدهی چیز هایی که نداشتم
و مهم ترینش این بود که کسی منو دوست نداشت و برای کسی مهم نبودم
تنها عقلی که داشتم درسم ادامه دادم
از ازدواج می ترسیدم
و با پارتنرم زندگی کردم که فقط از دست پدرم فرار کنم
تنها عقلی گه کردم بچه دار نشدم
توی سن ۳۰ سالگی از همه آدما متنفر هستم و هیچ کسی دیگه دوست ندارم
چون دوست داشته نشدم
به مرگ فکر می کنم خیلی دوست دارم به زندگیم پاسگیان بدم
از پارتنرم و زندگی نامعلومم خسته هستم و ترسیده
دیگه توان آدامه زندگی ندارم
از مادرم متنفر هستم که منو ول کرد که الان بیاد پیشم و دلداریم بده بگه ببخشید مجبور بودم
از پدرم متنفر هستم
از پارتنرم متنفرم از هرچی که توی این دنیاست متنفرم
و دلم پر از کینه شده دلم سیاه شده
می خوام بمیرم مرگ راه نجات منه