خانم های عزیز این داستان برای من نیست ، از یکی از کانال های تلگرام برداشتم
این داستانی که مینویسم براخواهرمه. ما اهل خوزستان هستیم چندسال پیش خواهربزرگم یه ازدواج ناموفق داشت که حاصلش یه پسره یک سال وچند ماهه بود.خانوادم واسه عوض شدن حال وهواشون وفراموش کردن خاطرات تلخ خونشون رو اجاره دادن و توشهر دیلم از استان بوشهر خونه رهن کردن.چند وقت بعد خواهرم با پس اندازش وپول طلا ووام خونه رو که رهن کرده بودن خرید.تو حیاط خونه یه باغچه کوچیک بودکه داخلش فقط یه درخت انار وانگور بودش و همینطور که همه میدونن درخت انار توی جنوب ثمرش بدرد خوردن نمیخوره یکی دوسال از اومدنشون به اون خونه میگذشت همه چیز خوب بود تا اینکه خواهرم یه روز گفت قصد داره درخت انار رو ببره وجاش یه چیز دیگه بکاره.و از اون روز به بعد بود که اتفاقایه ترسناکی واسه خواهرم افتاد.مثلا یکبار که خواهرم وپسرش تو یکی از اتاقایه خونه خواب بودن خواهرم با حس سنگینی و بی حسی بدنش هوشیار میشه و نمیتونسته تکون بخوره فقط چشماشو آروم باز میکنه که میبینه دوتا پا به شکل سم حیوون جلوی چشماشه موهایه رویه سمه رنگی رنگی بودن چند لحظه بعد پاها ازش دورشدن و چیزی که دید یه دختر بچه باموهایه بلند ودامن رنگی بود درحالی که پشتش به خواهرم بوده به سمت کمد اسباب بازی ها میره وشروع به پرت کردن اسباب بازی های خواهرزادم تو کل اتاق میکنه خواهرم که خیلی ترسیده بوده با صلوات و بسم الله باعث رفتنش میشه.چندین بار دیگه هم تو خواب خواهرم رو اذیت کردن وحتی کتکش زده بودن. تا اینکه یه شب مادر اینا میرن خونه فامیل و قصد موندن داشتن ولی خواهرم چون صبح امتحان داشته( دانشگاه میرفته) خونه میمونه که درس بخونه خودش اینجوری تعریف کرد: قبل اذون صبح بود داشتم جزوه رو مرور میکردم یه دفعه لامپ خاموش شد میگه بلند شدم لامپ وزدم دوباره نشستم چند دقیقه نگذشته بود دوباره خاموش شد بلند شدم روشنش کردم یکمی هم ترسیده بودم باز هنو ننشسته بودم خاموش شد دوباره پاشدم روشنش کنم همین که دستمو بردم سمت کلیدبرق یه دست سیاه مچ دستمو گرفت اونقدر محکم که نمیتونستم تکون بخورم یه دفعه جیغ کشیدم واز جاپریدم دیدم درست زیر پریز برق چندمتر اونورتر از جزوه و وسایلم نشستم و تمام تنم بی حسه....
شایدبعضی ها بگن خواب دیده اما خواهرم کاملا مطمئن بود بیدار بوده خلاصه ازشدت ترس ووحشت وسایلشو جمع میکنه تندتند ومیره تو کوچه دم دره خونه میشینه یکم که هواروشن میشه میره خونه دوستش وتاوقتی مامانم اینا بیان همونجا میمونه. اینم بگم دلیل این اذیت هارو نمیدونسته فرداش مامانم خواهرم رومیبره پیش یه پیرمرد سرکتاب باز میکنه وپیرمرده میگه توخونتون یه درخت هست که خونه ایناست و شما قصد بریدنشو ودرواقع خراب کردن خونشون رو داشتین برا همین اونا اینجور واکنش نشون دادن از اونجا بود که خواهرم منصرف میشه از قطع درخت و اذیت هایه اونا هم تموم میشه وتا چندسال بعد که مامانم اینا اونجا ساکن بودن اذیتی ازشون ندیدن دیگه.پایان