بچها من شوهرم قبل بامن بودن با یکی بوده6سال باهم بودن
عین 6سال دعا دادن ب خورد شوهرم ک گوش ب حرفشون باشه و نره سمت کسی و مطیع دختره باشه حتی کل خونوادشو یزنه بترکونه ولی بادختره اوکی باشه
ی مشکلاتی پیش اومد
دختره ب شوهرم گف ی خاستگار داره برام میاد گفتم بیان ببینم خوبن یا ن😐
شوهرمم بیخیالش شد گف ذاتت خرابه فردام مثل خواهرات ک ب شوهرشون خیانت میکنن این بلارو سرم میاری
هیچی زدو بیخیال دختره شد با اینکه قبل از این موضوع ها با هرکسی ک گفته بود این دختر خوب نیس دست ب یقه شده بود و کات کرده بود
بعد این جریانا میگذره و باهم اشنا میشیم و من همه چیو میدونستم و برام مهم نبوده و نیست چون گذشته ها گذشته و خودمم تو اون شرایط بودم ک بیخیال کسی بشمو......
خب ما زندگیمونو شروع کردیم خوب و خوش خداروشکر بعد از گذروندن سختیا شروع کردیم
حالا میخوام اینو بگم ک...... مامان دختره یجا اشنای مارو دیده
گفته اره زن فلانی رو دیدم(منو) تو ماشین نشسته بود میخواستم برم ببینمش ترسیدم شوهرش دعوا کنه باهامو...
خیلی دختر منو دوس داشته کلی جنگ تیر و تفنگو چاقو براش کرده بود😂
کرده بودا اما ن برا دختره برا خواهردختره ک متاهل بوده تو خونه ی پسره مردم ریختن گرفتنشون دوس دختره زنگ میزنه ک برس خواهرمو درار(شوهرمم ک مطیع) (بخاطر دعاها ن نمیگفته بهش)
تفنگو برداشته رفته در خونه خالیه دختره رو کشیده بیرون از بین جمعیت و گفته کسی دنبالم بیاد خونش گردن خودش(حالا شوهر من ک اگه از یکی یچی ببینه بیخیالش میشه بازم با اینا ادامه داده تازه کمکشم کرده)
هیچی اقاداشته هی میگفته ک فامیلمون گفته میرفتی پیشش هم محلت نمیداد کلا با کسی نمیجوشه اونم ک نمیومد براش کلی از پسرا محل خاستگارش بودن نمیذاشته برن خونشون(اشنا نمیذاشتم بباد خاستگاری) و.....
زنم گفته این دختره خوشگله حیف دادنش ب اینا اینا جنگ میکننو مساله دارنو!!!! از این حرفا
اونم کلا اومده همه چیو گذاشته کف دست مادر من
مام خودمون همه چیو میدونستیم چون شوهرم بهمون گفته بود(علت اینکه شوهرم از دختره گذشت راحت باطل کردن دعاها و طلسماشون بود)
منم گفتم باید ب مادره میگفت منم بودم اونهمه دعا میدادم ب خورد این بیچاره خب معلومه6سال پای دخترم میموند(دختره بیماری پیسی مادرزادی هم داشت ینی خوب نمیشد شما ببین دعاهه چی بوده)
حالا میخوام ب خواهرشوهرم بگم حالشونو بگیره
چون کل دوران نامزدیمم هی زنگ میزدن ب شوهرم ک بیا دخترمونو بگیر ک شوهرم یجا تهدیدشون کرده ک اگه زنگ بزنید شکایت میکنم ازتون و...... حالا بگم یا نگم
بیخیالما الان شنیدم کلی خندیدم بهشون گفتم میگفتی از حرص زندگیش نترکی کل پولایی م تیغ زدید رو پس میدید به دنیا(شوهرم هرچی داد بخشید ب خودش گف صدقه دادم