2821
2789

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

اگر تاپیکای منو بخونید متوجه میشید من قبلا یه خواستکار داشتم یعنی نامزد بودیم و عاشقش بودم که یهو ولم کرد 


یه ماهیی حالم بد بود باز دوباره خوب شدم اما دوباره بعد دوماه افسردگی گرفتم مشاورم میگفت تو اون موقع خودتو قوی نشون دادی همه چیو ریختی تو خودت الان عوارضش مثل افسردگی ظاهر شده 


خلاصه اون زمان خیلیم بحث سره ازدواح بود همه میگفتن باید ازدواج کنی منم بهانه های بنی اسرائیلی میوردم که نه نمیخوام این زشته اون قدش کوتاهه و....اما ته دلم میدونستم نمیتونم کسیو جز عشقم داشته باشم 





همون موقع که من جواب خواستگارمو داده بودم نامزد بودیم خالم ناراحت شده بود چون میمواست برای متین بیاد خواستگاری حتی گفته بود نامزدیو به هم بزنیم اما من نکردم این کارو 


خلاصه بعد ازون همیشه بحث متین بود که میخواد بیاد خواستکاری منم گریه و زاری که من اونو نمیخوام چرا اصرار میکنین نکنه اضافیم میخواین زود منو شوهر بدین سره این موضوعم افسردگیم بیشتر شده بود روز نبود که من گریه نکنم 


 

 




شیش ماهی بحث این متین بود همه میگفتن خیلی خوبه مامانم بابام و اقوام عمو دایی میگفتن پسر خیلی خوبیه ولی من میگفتم نه یادمه همسایمون اومد خونمون مامانم ماحرا رو گفت براش اونم گفت خیلی خوبه من همونحا زدم زسر گریه که ولم کنین نمیخواااااااااام 


حتی رو دستم خط میکشیدم با سوزن تا از شدت عصبانیتم کم بشه داد و گریه یه بحثیم شده بود که میگفتن سنت داره میره بالا به خاطر اینکه قبول کنم بازم گفتم نه 


تا اینکه ایشون قبل عید به بهانه مهمونی اومدن خونمون خالم گفت حالا که اومدیم باهم حرف بزنین حرف زدیم از نظرم وسر خوبی بود ولی بازم گفتم نه اصلا اگه یه بار دیگه حرف متین باشه تو این خونه من یا فرار میکنم یا خودمو میکشم من حالم بده افسردم شمام با این حرفا منو اتیش میرنین من نمیخوام ازدواج کنم بعدشم شازده داره با اصرار مامانش میاد من اصلا حاضر نیستم قبول کنم وجواب قطعی رو دادم ( فک میکردم خالم چون منو میشناسه که دختر بدی نیستم میخواد پسرشو مجبور کنه منو بگیره ) 







گفتم نه .خاله دیگم که اونم واسطه بود زنگ زد گفت چرا نه ؟ فکراتو بکن دیگه برات خواستکار نمیاد و فلان گفتم نه بابامم گفت این داره اذیت میشه من دیگه نمیتونم ببینم گریه میکنه ولش کنین 


خلاصه یه ماهی نفس راحت کشیدم خواستگار دیگم میومد رد می‌کردم تا اینکه دوباره بحثش شد مامانم گفت خواهر متین شمارتو گرفته بده بهش که بیاد حرف بزنه 


یکم عصبی شدم خواستم برم پیویش فوش بدم بگم حاجییییی کشتی مارا دست از سرم برداررررر دیدم پیم داده مامانم خیلی اصرار کرد مثل انسان صحبت کنم وجوابشو درست دادم 


کم کم صحبت کرد گفت چرا به من جواب رد دادی من خیلی دوست دارم دلم شکسته ازون روز 


گفتم چرا پس هیچی نگفتی گفت من حس کردم یکیو پاری تو زندگیت گفتم مزاحمت نشم ولی داشتم داغون میشدم که ابجیم شمارتو بهم داد 


گفت من از وقتی از خدمت اومدم میخواستم بیام خواستگاریت اما نتونستم کارم خوب نبود هیچی نداشتم بابام گفت تو نمیتونی خوشبختش کنی تمام تلاشمو کردم کار خوب پیدا کردم خونه ساختم خوشحال بودم که بهت میرسم دیدم برات خواستگار اومده حالم خیلی بد شد همش خدا خدا میکردم قبول نکنی و به هم بزنیکه تموم شد الان دوباره جواب نه دادی چرا؟ میدونی چقد دلم میخواد داشته باشمت من که گفتم برات هیچی کم نمیزارم گفتم هر چی تو بگی 


میدونی اونشبای قدر چقد به امام رضا و خدا التماس کردم که تو رو یه من بده تو ارزوی من شدی چرا با من اینکارو کردی ؟ 


انقد دلم نرم شد که نگو همون شب تصمیم گرفتم قبول کنم 


خیلی خوشحال شد چند وقت بعد عقد کردیم روز به روز بیشتر دوسش دارم اونم که واقعا عاشقمه 


اون اولا همش میگفتم خدا منو دوست نداره من بدبخت ترین ادمم اما الان نگاه میکنم میبینم خدا برای من بهتراز اون یارو می‌خواسته مطمئنم انقپی که الان متین دوسم داره اون دوسم نداشت و خیانت میکرد دروغ گو بود....


هیچ وقت تو سختی نا امید نشیم از خدا اون خودش صلاح مارو میدونه 



خدایا هزار مرتبه شکر 

من کارم به خودکشی کشید قرص خوردم مامانم همه چیزو قرص تیغ ژیلت هرچییییی قایم کرده بود که من کاری نکنم 

الان انقد حالم خوبه به خاطر اینکه همچین کسیو پارم که هیچ وقت از قبلم یاد نمیکنم اصلا باورم نمیشه من الان انقد خوشحالم قبلا اینطوری بودم 

خدایا هزار مرتبه شکر  من کارم به خودکشی کشید قرص خوردم مامانم همه چیزو قرص تیغ ژیلت هرچییییی ق ...

الهی شکر  بعضی وقتا خدا کمکمون میکنه  ولی ما  نمیبینیم و میگیم خدا مارو یادش رفته 

مث کارای اولتون 

 جسارتا چند  سالتونه؟


تو گذشته آیندتی  جا برای پشیمونی نزار...
خدا چرا برای من از این کارها نکرد.خدا برای من برعکس کرد

منم اون زمانا دقیقا همین فکرو میکردم همش  همینو میگفتم چرا فلانی خوشبخته چرا فلانی به چیزی که میخواست رسید خدا فقط با من دشمنی داره 

الان میبینم نه خدا منم دوست داره 

الهی شکر  بعضی وقتا خدا کمکمون میکنه  ولی ما  نمیبینیم و میگیم خدا مارو یادش رفته&nbs ...

بله درسته خیلی ممنون 

من نزدیک ۱۹

اینکه میگفتن سنت میره بالا نقشه خالم که واسطه بوده و متین بوده که منو راضی کنن 🤣

راه خوبی نبود کلی دعواش کردم که خیلی اذیت شدم سره این حرف

2825
2823
2791
2779
2792