گفتم نه .خاله دیگم که اونم واسطه بود زنگ زد گفت چرا نه ؟ فکراتو بکن دیگه برات خواستکار نمیاد و فلان گفتم نه بابامم گفت این داره اذیت میشه من دیگه نمیتونم ببینم گریه میکنه ولش کنین
خلاصه یه ماهی نفس راحت کشیدم خواستگار دیگم میومد رد میکردم تا اینکه دوباره بحثش شد مامانم گفت خواهر متین شمارتو گرفته بده بهش که بیاد حرف بزنه
یکم عصبی شدم خواستم برم پیویش فوش بدم بگم حاجییییی کشتی مارا دست از سرم برداررررر دیدم پیم داده مامانم خیلی اصرار کرد مثل انسان صحبت کنم وجوابشو درست دادم
کم کم صحبت کرد گفت چرا به من جواب رد دادی من خیلی دوست دارم دلم شکسته ازون روز
گفتم چرا پس هیچی نگفتی گفت من حس کردم یکیو پاری تو زندگیت گفتم مزاحمت نشم ولی داشتم داغون میشدم که ابجیم شمارتو بهم داد
گفت من از وقتی از خدمت اومدم میخواستم بیام خواستگاریت اما نتونستم کارم خوب نبود هیچی نداشتم بابام گفت تو نمیتونی خوشبختش کنی تمام تلاشمو کردم کار خوب پیدا کردم خونه ساختم خوشحال بودم که بهت میرسم دیدم برات خواستگار اومده حالم خیلی بد شد همش خدا خدا میکردم قبول نکنی و به هم بزنیکه تموم شد الان دوباره جواب نه دادی چرا؟ میدونی چقد دلم میخواد داشته باشمت من که گفتم برات هیچی کم نمیزارم گفتم هر چی تو بگی
میدونی اونشبای قدر چقد به امام رضا و خدا التماس کردم که تو رو یه من بده تو ارزوی من شدی چرا با من اینکارو کردی ؟
انقد دلم نرم شد که نگو همون شب تصمیم گرفتم قبول کنم
خیلی خوشحال شد چند وقت بعد عقد کردیم روز به روز بیشتر دوسش دارم اونم که واقعا عاشقمه
اون اولا همش میگفتم خدا منو دوست نداره من بدبخت ترین ادمم اما الان نگاه میکنم میبینم خدا برای من بهتراز اون یارو میخواسته مطمئنم انقپی که الان متین دوسم داره اون دوسم نداشت و خیانت میکرد دروغ گو بود....
هیچ وقت تو سختی نا امید نشیم از خدا اون خودش صلاح مارو میدونه