هر روز صب بعد از آخرین لقمه صبحانه لباس میپوشه میره خونه باباش حالا کار داشته باشه یا نداشته باشه میره ،یه لنگش دائم اونجاست،مخصوصا جدیدا عادت کرده بود از عصر تا بعد شام خونه باباش باشیم که من یک هفتس با جنگ و دعوا دیگه باهاش نرفتم ،نفرت دارم از این کارش ،برادرای دیگش سرزندگیشونن هفته ایی یه بار قد یه سر زدن میان ولی این انگار زندگی خودمونو تعطیل کرده دائم با باباش میره بیرون یا خونشونه ،حالم دیگه از خودش و باباش بهم میخوره،به خدا حسرت شده برام که یه صب تا ظهر نره خونه باباش،برا منم احترام قائل باشه حداقل بخاطر من یه نصف روز خونه باشه حسرت به دلم مونده تفریح و بیرون رفتنمون خودمون باشیم باباش نباشه ،حسرت به دلم مونده یه بار تو زندگی به حرفم گوش بده بزاریم از این جایی که زندگی میکنیم و من ازش نفرت دارم بریم جایی دیگه ،جاییکه من آرزوشو دارم بارها التماس کردم میتونیم خونه را بفروشیم بریم ولی حاضر نمیشه عینه کنه چسبیده به بابای نکبتش ،حال بدی دارم انگار هیچ بهانه ایی و انگیزه ایی برای خوش بودن ندارم ،به اجبار روزگار رو بدون خوشی میگذرونم همراه نفرت از اخلاق و رفتار گند شوهر ،مردی که هیچ وقت تو زندگی همراهم نبود همش مقابلم بود همش فکرای پوچ خودشو عملی کرد و همش تاوان نفهمی و بی عقلیشو من و بچم پس دادیم