بذار بگم از سختیام تو سن ۱۲سالگی عروسم کردن هر چی جلوشون وایسادم با کتک و فهش دادن ب یکی که ۱۳سال ازام بزرگتر بود و با هزار جور اختلاف فرهنگی و خلق و خو
تو سن ۱۷سالگی از رو نادانی و اینکه هیچی نمیفهمیدم و همش فکر خلاص شدن از اون بیشعور بودم که حامله شدم و بعدش هر چی خواستم بندازم نشد که نشد انگار زمین و زمان دست ب دست هم داده بودن که ب معنای واقعی کلمه بدبخت شم
بچه بدنیا آمد خوشی نیاورد هیچ افسردگی بعد زایمان گرفتم چن بار دست ب خودکشی زدم نشد که نشد با بچه ام شدم همدم و هم بازی ولی ۲۵سالگیم مادرمو تیکه ای وجودم رو خدا ازام گرفت صبح ساعت ۵زنگ زدن که مادرت مرده همینطور من داشتم دیونه میشدم
و کلی سختی بعدش کشیدم تا مامانم بوداون بیشعور کمتر دست روم بلند میکرد ولی بعد مادرم تحقیراش زدناش بیشتر شد
همش منو با بچه ام تهدید میکرد میگفت بخوای درخواست طلاق بدی بچه رو ازت میگیرم
و منو تو یه روز که کلی کتک زده بود بچه رو با خودش برداشت برد گفت تا من میام یا کورتون گم میکنی یا میمونی و زندگیت رو میکنی منم تو دستم کلی نامه پزشک قانونی داشتم رفتم و طلاق گرفتم الان مینویسم شاید برا شما آسون باشه ولی برا من بی مادر خیلی خیلی سخت گذشت
بعدش هم چونکه قاضی رای رو تو دادگاه بدوی و تجدید نظر ب نفع من داده بود کاری کرد که من از کل حق و حقوقم بگذرم آخر سری هم که قاضی ۲هفته ۴۸ساعت وقت ملاقات داده بود تا بچمو ببینم نیاوردن بعد کلی دوندگی و اینکه وکیل گرفتم و ب زور بچه رو آوردن ولی اونقدر بچه رو یاد داده بودن و برده بردن پیش روان پزشک که تا منو دید گفت تو بابامو دوست نداشتی منم تورو نمیخوام
ولی قاضی بهم گفت من هررروز ۱۰۰تا رو مثل این میبینم که خانوادهاشون یادشون دادن ولی تو بچه ای برو دنبال سرنوشتت اگه بچه ات خوب بود میاد پیدات میکنه وگرنه اگه مثل پدرش بود از الان بره بهتره
خیلی اتفاقای دیگه عزیزم اینارو گفتم که بدونی بدتر از توام بودن و هسش