امروز جشن یکی از اشناهامون بود که بامن از چند طرف فامیلیم منم دعوت بودم مراسمشون توتالاره چند روزه خیلی ذوقشو داشتم ارایشگاه رفتم بچه هام لباساشون انتخاب کرده بودن از صبح حموم برده بودمشون شوهرم ازصبح بیدار شده کلی اعصابمو خردکردن بااینکه حامله ام کلی گریه کردم خودمو اروم کردم رفتم حموم چون راه دوره تنها نمیتونستم برم گفتم شوهرم میبره شوهرمم رفت سر کار ماهم به امیداون وایستادیم مامانمم رفته کلی گریه کردیم بادخترم طفلک انقدر ذوق داشت تواین چند روز که کور شد خیلی دلم گرفته ازبس گریه کردم صورتم میسوزه من تواین چند سال زندگی هرکاری کردم ولی شوهرم کلی منت سرم میذاره وهیچکاریم نمیکنه