سلام من تصمیم ب جدایی گرفتم از ماه پیش خونه پدرم هستم
شوهرم خیلی وابسته خانوادش هست توضیحاتش زیاده اینجور بگم که بدون اجازه اونا حتی نمیتونست تا سر خیابون بره و چند تا اختلاف دیگه هم داشتیم
الان مامانم کاملا مخالفه ولی مستقیم بیان نمیکنه میگه هر چی خودت گفتی ولی از قدیم گفتن زن و زندگی ، مثلا خیلی کم میریم بیرون چون میترسه همسایه ها ک فامیل هستن بفهمن من اومدم خونه بابام و حرف در بیارن ، بیشتر فکر میکنه من دوباره میرم سر خونه زندگیم 😑
پدرمم میگه هنوز فرصت بده و این حرفا ( در حالیکه من چهار سال تحمل کردم هزار و یک حرف شنیدم شوهرمم الانم میگه همینی ک هست ، نمیخای بمون خونه بابات ، منظورم اینه حرف ما از فرصت گذشته )
در طول این یک ماه خیلی خسته شدم ، میگم صد رحمت ب زندگی خودم ، از یه سمت دیگه ب کارای شوهرم فکر میکنم میبینم حتی یک ثانیه هم نمیتونم باهاش زندگی کنم 😑
یک شب خابشو دیدم و تقریبا مثل زندگی واقعی مون بود ، وقتی بیدار شدم گفتم خدایااااا شکرت فقط یک خواب بود
الانم دو دلم ، میگم برم سر خونه زندگیم دیگه هم با خانوادم قطع رابطه کنم واقعا خسته شدم از دخالت ها و اظهار نظرهاشون
یکی ب سیخ میزنن یکی ب نعل ، الان فهمیدم حرفشون با عملشون یکی نیست
ایا برگشتن اشتباهه؟؟