یاعلی بردشمنات لعنت👉حاجت داری؟بگو خدایا لطفا به بزرگی خودت و به حرمت ۱۴معصوم و حرمت شهید ابراهیم هادی وشهید حاج سعیدسامانلو حاجتمو بده بعدش برای سلامتی وظهور امام زمان و حاجت روایی خودت۵۰۰صلوات هدیه کن به ۱۴ معصوم و دو شهید عزیز ۴۰ روز هم پشت سرهم زیارت عاشورا،سوره یاسین یا واقعه بخون براشون.صدا بزن مشکلتو بگو بخواه دعات کنن، شکر خدا خیلی ها با این توسل حاجت روا شدن اگه حاجتت شرعی باشه و خدا صلاح بدونه روا میشه😍 نذر واسه شهدا هیچ اشکالی نداره تو مذهب شیعه توسل کردن جایز هست چون شهدا درجه ایمان و تقواشون زیاده ،نزد خدا مقام شفاعت دارن ،طبق آیه قرآن زنده هستن ،خدا به حرمت دعاشون حاجت میده .شهدا فقط واسطه هستن دعامون میکنن حاجت اصلی رو خدا میده😊این نذرهم عالیه به نیت حل مشکلت صدقه بدی واسه سلامتی آقا امام زمان و ازشون بخوای دعات کنن.بزن رو اسم کاربریم اولین تاپیکمو بخون پراز اسکرین و کامنت حاجت روایی هست کسانی که حاجت روا میشن خبر میدن ،کامنتاشونو کپی میکنم واسه دلگرمی تو تاپیک.راستی کتاب سلام بر ابراهیم رو دانلود کن بخون عالیه درباره شهید هادی هست😊اینهایی هم که میان میگن توسل به شهدا شرک ،گناه وبدعت هست فقط ازخدا بخواین ، چون شیعه نیستن از عمد علیه توسل کردن میگن!حالا که تا اینجا اومدی لطفا به نیت سلامتی وظهور آقا امام زمان صلوات بفرست.الهی خدا به بزرگی خودش و به حرمت ائمه و شهدا حاجت دلتو بده و شماهم مثل بقیه تاپیک بزنی و صدام کنی خبر خوش حاجت روایی بدییاعلی .
یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.
ایت الکرسی خوندم برات من براازدواجم از چله حق شناس حاجت گرفتم معجزه خداوامام حسین بود من توزمان مجردی از شوهرم خوشم میومد خیلی دوسش داشتم اونم دوستم داشت فقط بخاطراینکه مال یه شهردیگه بود خانواده من مخالف ازدواج بودن شدید دعوا وکتک مشاور نمیرفتن بزور من که گفتم الا بلا من دوسش دارم رفتن مشاور ک منو متقاعدکنن اما نتونستن به دستور مشاوراجازه دادن بیاد خواستگاری اما ابروریزی کردن بادعوا رفتن منو بابام کلی کتک زد گذشت اخرش منو منع ازتحصیل کرد بابام وبزورشوهرم دادبه یه پسری که بچه باز بود وبا پسرای مختلف بود بهش گفتم من دوست ندارم گفت من کاری میکنم عاشقم بشی گفتم بزور منو دارن مجبور ب ازدواج باتو میکنن ولی اعتنا نکرد شب قبل عقد کبودم کرد بابام حتی من لباس عقدمو پوشیده انتخاب کردم کبودیام مشخص نشه تو زندگیم سختی نبوده نکشیده باشم بعدفک کن برای رابطع منو قرص خور کرده بود قرص خواب داده بود بهم که فقط من دختر نباشم لجبازی میکرد باهام اذیت میکرد وهزار مشکل داشت باپسرای دیگه بود هرروز بایه پسر توخونه میومد وشباطبقه پایین میخوابیدن به خانوادمم میگفتم میخام جداشم میگفتن اونا دوستاشن میان شب نشینی🥲هیچ راهی نداشتم برا ثابت کردنش که بخوام جداشم خانوتدمم پشتم نبودن بهم زگیل داد ۲سال من درگیربودم انقداذیت شدم تا مشکلم حل شد همش دکتر بودم هرچی فریزمیکردم باز درمیومد کل کشاله رونمم گرفته بود ازبس این مرد کثیف بود وباهزار نفرخوابیده بود خلاصه دل زدم به دریا ازش شکایت کردم برا مهریه جونش به پولش بسته بود ازترس اینکه مهریه بگیرم حاضرشد بی سروصدا بدون اینکه خانوادم بفمن طلاقم بده ومهریه نده اینطوری جداشدم خلاصه جداشدم برگشتم خونه پدرم انقد اذیتم کردن که چرا جداشدی غیراینکه با پسرا یود با یه زن دیگه ام بود بعداینکه من جداشدم همه فهمیدن که اون چیکاره اس دستش براهمه رو شد خداابرومو خرید وبه همه فهموند که مشکل از من نبود ۵سال زندگیم تو جوونی تباه شد بعد جدایی عشقم برگشت میدونست همه چیو گفت میخوامت هنوز خواست بیاد خواستگاری باز خانوادم نذاشتن انقد دعا خوندم دعانویس رفتم فایده نداشت هر کار کردم خلاصه سپردم به خدا خواستم چله حق شناس شروع کنم چندبار تاچندروز شروع کردم باطل میشد به طریقی دیگه گفتم نمیتونم ولش کن تایه روز بایه دوستام حرف میزدم خیلی حالم بد بود گفت خواهرش بعد۱۶سال باردارشده گفتم چطور گفت یه خانومه مستجاب الدعوه براش دعاخونده گفتم چه خوب از اونجا که اشناشون بود چون من پول نداشتم قبول کرد خورد خورد بهش پول بدم برام چله رو بگیره خیلی امیدوار بودم۳ماه گذشت به شوهرم گفتم بیابریم خودمون عقد کنیم منکه دیگه مجرد نیستم ب اجازه پدراحتیاج ندارم اما قبول نکرد گفت ابروی توابروی منه این راه اخر اخره بازم تلاش میکنیم شاید قبول کردن پس فردا نگن اینا دخترشون دلش بایکی دیگه بود جداشد یواشکی رفت زن اون شد گفتم باشه بعد این قضیه حدود یه هقته گذشت که خواهرشوهرم زنگ زد براحرف زدن که اینا همو دوست دازن وفلان بذارین ما بیایم صحبت کنیم و... که اجازه داد بابام وبعداون بقیه چیزا خداروشکربه خوبی پیش رفت وازدواج کردیم بعد ازدواجمون بابام گفت که یه شب خواب دیده یه اقایی نورانی به خوابش اومده ویه پارچه داده گفته بده دامادت لباس بدوزه براخودش بگو حسین داده بعدبابام گفته من داماد ندارم اسم شوهر منوگفته گفته بده به اون واینطوری شد که بابام اجازه داد به ازدواجمون