2821
2789

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

از عشق همین را بس ک در اوج گریه خنده ات بگیرد از شوق امدنش

در اوج خنده گریه کنی و دلت تنگ شوی برای اغوشش

عصبانی شوی و منتظر بمانی برای معذرت خواهی و بوسه اش

عشق همین است!

متضاد های خوشمزه

غصه های شیرین

خنده های تلخ!

عشق !

آه عشق



من‌فاطمه هستم ، دختری شر و شیطون و بازیگوش قد کوتاهی دارم با جثه ی ریز و لاغر پدرم حاج بابا نظامیست و مادرم خانه‌دار خواهر کوچکم  سنش ب چیزی قد نمی‌دهد

همیشه ی خدا تمام فشار ها روی من بود .

ساعت خواب ،ساعت مطالعه ،ساعت خوراک ،همه چیزم را حاج بابا باید تایید میکرد ،اجازه ی بیرون رفتن نداشتم ،همیشه باید لباس های بلند و گشاد میپوشیدم و خلاصه زندان که هیچ من از زندانی ها هم زندانی تر بودم

هیچ عشقی را تجربه نمیکردم و همیشه شاهد عشق بازی زوج های زیادی بودم

شده بودم کبوتر‌نامه رسان، آن هم با آن همه سختگیری حاج بابا

نامه های دختر دایی و پسر خاله عاشقم را من باید جا ب جا میکردم ،و در دلم افسوس میخوردم چرا من ن!


محمد پسر دایی من بود !دوستم داشت اما زیاد بروز نمی‌داد،شاید هم از حاج بابا میترسید .

راستش هیچ حسی به او نداشتم و از همان بچگی پسر های فامیل را داداش صدا میکردم

محمد پسر گوشه گیر و آرامی بود،برعکس شخصیتی ک من داشتم از سر و صدا و شیطنت خوشش نمی آمد.

همیشه برعکس علی که در جمع حضور داشت گوشه ای می‌نشست و مشغول کاری میشد هرچند حضور رعنا در جمع هم برای آمدن علی بی تاثیر نبود

ان‌روز ها از شدت فشاری که بابا حاجی به من وارد میکرد گوشه گیر شده بودم و سعی می‌کردم زیاد جلوی چشمانش شیطنت نکنم،حقیقتا حوصله ی دعوا نداشتم .





شروع ماجرا!


بلاخره روزی ک حسابی منتظرش بودیم فرا رسید !

روز عقد علی و رعنا ،میکاپ کار و شنیون کارش را آورده بودند خانه تا کارها سریع تر انجام شود من هم اجازه ام را از حاج بابا گرفتم و همانجا آماده شدم

رژ لب صورتی ملیح ،پیراهن بلند صورتی و کفش هایی ب سفیدی برف آنقدر زیبایم کرده بود ک خودم خودم را نمی‌شناختم. ب اصرار زیاد رعنا لباس عروسش را امتحان کردم ،چون مجلس مختلط بود لباسش کاملا پوشیده بود ،لباس را سراسر نگین دوزی کرده بودند ،از همه نظر باشکوه و زیبا .بلاخره پوشیدمش آنقدر ب تنم نشسته بود ک خاله خانم یک سره کل می‌کشید و تعریف و تمجید میکرد که الهی قسمت خودت عزیز خاله

میان کل کشیدن های خاله خانم صدای جیغ زهرا خواهر کوچکم بلند شد همه به سرعت ب طرف حیاط دویدیم ببینیم چه خبر شده.فکرش را بکنید با همان لباس عروس جوری میدویدم که هر لحظه ممکن بود بیوفتم و جان ب جان آفرین تسلیم کنم .

اگر از اول می‌دانستم برای یک مارمولک گلوی خودش را پاره می‌کند عمرا میرفتم از عصبانیت سرخ شده بودم رعنا با صدای بلند می‌خندید و حسابی روی اعصابم بود

+فاطمه محمدو ببین چطوری زل زده بهت !بیچاره داداشم آب قند لازم شده اینقدر که لباسم خوشگلت کرده

_آها ینی من خوشگل نیستم لباس تو خوشگلم کرده ها؟زودباش بریم تا با نگاش نخوردتم

+چیه خب برو پیشش یه سلامی عرض کن خدمتش شاید عقد جفتمون رو امشب خوندن خدارو چه دیدی

_به نظرم بهتره ببندی تا به جای بله گفتن به علی به اسرائیل بله‌نگفتی

دستش را گرفتم که برویم نگاهم را دوخته بودم به زمین محمد یک لحظه از‌من‌چشم برنمی‌داشت خداروشکر علی نبود وگرنه باید مزه پرانی های او هم تحمل میکردم

آن شب مراسم ب خوبی تمام شد و آنقدر همه چیز شیرین بود که از شوق بهم رسیدن علی و رعنا حسابی  شادی کردیم

بعد از مراسم بچه ها دور بابا حاجی جمع شدند و اجازه من  را گرفتند که به قول خودشان مجردی برویم و به هم رسیدن علی و رعنا را جشن بگیریم بابا حاجی هم بعد از کلی من و من بلاخره قبول کرد و راهی شدیم .


میخواستم همراه علی و رعنا بروم که خاله فهیمه اجازه نداد

+تو برو تو ماشین وحید(پسرش)اینا تازه عقد کردن حرف زیاد دارن برا گفتن

توی دلم حسابی به ریش نداشته اش خندیدم ،بنده ی خدا !

بالاجبار رفتم و سوار شدم .نگاه های سنگین محمد را کاملا حس‌میکردم .قرمز قرمز شده بود ،او هم سوار ماشینش شد و بچه ها تقسیم شدند و راه افتادیم

روبه روی سوپرمارکتی توقف کردیم و بچه ها پیاده شدند میخواستم پیاده شوم که وحید گوشه ی چادرم را گرفت و گفت فاطمه خانوم لطفا شما بمون صحبتی دارم باهاتون

ناخواسته سر جایم نشستم

+بفرمایید درخدمتم

_راستش خیلی وقت بود میخواستم بهتون بگم که من به شما علاقه دارم ولی بخاطر اینکه شغلی نداشتم تاحالا سکوت کردم الان که همه چیز برای رفاه شما آمادست خواستم نظرتونو راجع به خودم بمونم

هاج و واج نگاهش میکردم ،انتظار این یکی را نداشتم.

_شما برادر‌منی من از بچگی شمارو داداش صدا کردم .اینک به خودتون اجازه بدید از خواهرتون خواستگاری کنید چیز قشنگیه؟

+فاطمه خانوم شما خودتم خوب میدونی ما خواهر و برادر نیستیم ب اشتباه از بچگی منو اینطوری خطاب کردی خواهش میکنم به حرفام فکر کن

+لطفا ادامه نده من با شما فقط میتونم رابطه ی خواهر برادری داشته باشم همونی ک از اول بوده

پیاده شدم و به سرعت دنبال بچه ها رفتم کر شده بودم هرچقدر صدایم میزد جوابش را نمی‌دادم

محمد ایستاده بود کنار ماشینش و با عصبانیت به من نگاه می‌کرد

خون به مغزم نمیرسید و نمیخواستم سوار ماشین وحید هم شوم به بچه ها گفتم من میرم تو ماشین آقا محمد این سری

همه متوجه شده بودند ک مشکلی هست اما جرات نمی‌کردند از من یکی بپرسند محمد بداخلاق ک از شدت عصبانیت کلامی نمی‌گفت بلاخره با لحن تند ابرویی بالا داد و گفت

+چی شد با آقا وحید جونتون خوش نگذشت ؟دعواتون شد؟

_تو چی‌میگی بابا؟ببین اصلا اعصاب ندارم کسیم جون من نیس بار آخرت باشه وگرنه بخدا تنها برمیگردم

متوجه شده بود که از چیزی حسابی ناراحتم و چشم هایش را از من دزدید

+بشین حرف می‌زنیم!

عصبانیتش کمی خوابیده بود انگار فهمیده بود چیزی بین ما نیس

+چی کارت داشت ؟چرا اینقدر عصبانی از ماشین پیاده شدی،اصلا چرا با بچه ها نرفتی داخل تو؟

_الان بچه ها میان جلوشون چیزی نپرس !یه خواستگاری ساده بود منم جواب رد دادم

+خواستگاری ساده؟پسره انگار تنش میخاره خوبه میدونه که من!

_ک تو؟تو چی؟

+هیچی دیگه بهش رو نمیدی تقصیر خودته رفتی نشستی توماشین اون عوضی

میخواستم جوابش را بدهم که بچه ها سوار شدند

محمد از بچه ها معذرت خواهی کرد و بهانه اش را گذاشت روی باباحاجی!

+حاج بابا زنگ زده باید فاطمه خانومو رو برسونم خونه شماها برین توماشین وحید و علی خوش باشین

منه ساده هم که حرفش را باور کرده بودم بهت زده و ناراحت و در سکوت مطلق شاهد ماجرا بودم

گازش را گرفت و رفت ،اما نه طرف خانه، نمی‌دانستم چه می‌کند، کجا میرود،کلمه ای حرف نمیزد ‌ترس تمام وجودم را فرا گرفت

اه

داشتم میخوندم😤

آقا نیستم هی نگین مردی 😐 💙یه اس اسی ام ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (یک طرفه بودن میتونه همه چیو خراب کنه از جاده بگیر تا احساسات) تـــــو ماه من بودی اما سرت باستاره ها گرم بود. میگن اکثرمردها اولین شاخه گلی رو ک دریافت میکنن سرقبرشونه پس منم مرد محسوب میشم🙂

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792