آن شب مراسم ب خوبی تمام شد و آنقدر همه چیز شیرین بود که از شوق بهم رسیدن علی و رعنا حسابی شادی کردیم
بعد از مراسم بچه ها دور بابا حاجی جمع شدند و اجازه من را گرفتند که به قول خودشان مجردی برویم و به هم رسیدن علی و رعنا را جشن بگیریم بابا حاجی هم بعد از کلی من و من بلاخره قبول کرد و راهی شدیم .
میخواستم همراه علی و رعنا بروم که خاله فهیمه اجازه نداد
+تو برو تو ماشین وحید(پسرش)اینا تازه عقد کردن حرف زیاد دارن برا گفتن
توی دلم حسابی به ریش نداشته اش خندیدم ،بنده ی خدا !
بالاجبار رفتم و سوار شدم .نگاه های سنگین محمد را کاملا حسمیکردم .قرمز قرمز شده بود ،او هم سوار ماشینش شد و بچه ها تقسیم شدند و راه افتادیم
روبه روی سوپرمارکتی توقف کردیم و بچه ها پیاده شدند میخواستم پیاده شوم که وحید گوشه ی چادرم را گرفت و گفت فاطمه خانوم لطفا شما بمون صحبتی دارم باهاتون
ناخواسته سر جایم نشستم
+بفرمایید درخدمتم
_راستش خیلی وقت بود میخواستم بهتون بگم که من به شما علاقه دارم ولی بخاطر اینکه شغلی نداشتم تاحالا سکوت کردم الان که همه چیز برای رفاه شما آمادست خواستم نظرتونو راجع به خودم بمونم
هاج و واج نگاهش میکردم ،انتظار این یکی را نداشتم.
_شما برادرمنی من از بچگی شمارو داداش صدا کردم .اینک به خودتون اجازه بدید از خواهرتون خواستگاری کنید چیز قشنگیه؟
+فاطمه خانوم شما خودتم خوب میدونی ما خواهر و برادر نیستیم ب اشتباه از بچگی منو اینطوری خطاب کردی خواهش میکنم به حرفام فکر کن
+لطفا ادامه نده من با شما فقط میتونم رابطه ی خواهر برادری داشته باشم همونی ک از اول بوده
پیاده شدم و به سرعت دنبال بچه ها رفتم کر شده بودم هرچقدر صدایم میزد جوابش را نمیدادم
محمد ایستاده بود کنار ماشینش و با عصبانیت به من نگاه میکرد
خون به مغزم نمیرسید و نمیخواستم سوار ماشین وحید هم شوم به بچه ها گفتم من میرم تو ماشین آقا محمد این سری
همه متوجه شده بودند ک مشکلی هست اما جرات نمیکردند از من یکی بپرسند محمد بداخلاق ک از شدت عصبانیت کلامی نمیگفت بلاخره با لحن تند ابرویی بالا داد و گفت
+چی شد با آقا وحید جونتون خوش نگذشت ؟دعواتون شد؟
_تو چیمیگی بابا؟ببین اصلا اعصاب ندارم کسیم جون من نیس بار آخرت باشه وگرنه بخدا تنها برمیگردم
متوجه شده بود که از چیزی حسابی ناراحتم و چشم هایش را از من دزدید
+بشین حرف میزنیم!
عصبانیتش کمی خوابیده بود انگار فهمیده بود چیزی بین ما نیس
+چی کارت داشت ؟چرا اینقدر عصبانی از ماشین پیاده شدی،اصلا چرا با بچه ها نرفتی داخل تو؟
_الان بچه ها میان جلوشون چیزی نپرس !یه خواستگاری ساده بود منم جواب رد دادم
+خواستگاری ساده؟پسره انگار تنش میخاره خوبه میدونه که من!
_ک تو؟تو چی؟
+هیچی دیگه بهش رو نمیدی تقصیر خودته رفتی نشستی توماشین اون عوضی
میخواستم جوابش را بدهم که بچه ها سوار شدند
محمد از بچه ها معذرت خواهی کرد و بهانه اش را گذاشت روی باباحاجی!
+حاج بابا زنگ زده باید فاطمه خانومو رو برسونم خونه شماها برین توماشین وحید و علی خوش باشین
منه ساده هم که حرفش را باور کرده بودم بهت زده و ناراحت و در سکوت مطلق شاهد ماجرا بودم
گازش را گرفت و رفت ،اما نه طرف خانه، نمیدانستم چه میکند، کجا میرود،کلمه ای حرف نمیزد ترس تمام وجودم را فرا گرفت