از زمان ازدواج مامانم تا وقتی من شد ۱۲سالم پیشه مادر پدرم زندگی میکردیم. بعدش جداشدیم رفتیم مستاجری.بهتر از خونه مادر بزرگم بود.تا اینکه بعد از چندسال خونه خریدیم تا موقع تحویلش بازم مجبور شدیم ۳ماه بریم خونه مادر بزرگم.مامانم خون گریه میکرد چون یاده روزای قدیمش میفتاد ولی مجبور بودیم .واسه همین ۱ماه کامل همراه مادر مادرم و دوتا از خاله هام رفتیم شهرستان..اونجا پسرخاله مامانم از من خوشش اومد.اونموقع من ۱۶سالم بود..چیزی نمیفهمیدم قبول کردم.اومدن شهرمون خاستگاری..من که دیدم قضیه جدیه پشیمون شدم گفتم نمیخام شهرستان نمیرم ولی پدرم اجبارم کرد.همین که عقد کردیم پسره شد جن من بسم الله ..۶ماه کشمکش داشتیم خون گریه کردم بالاخره تو عقد جدا شدم.پدرم باهام قهر کرد .روز گارمو سیاه کرد.خستم کرد ..دوبار از دستش خودکشی کردم ..ولی خاستگار زیاد داشتم به یکیش جواب مثبت که نه ولی بی میل نبودم از ۱۰۰نود درصدش به خاطر فرار از خونمون بود ولی همون بین یه خاستگار دیگه اومد برام که من از قیافش خوشم اومد و اوناهم خیلی سمج بودن.به خاستگار اولم جواب منفی دادم و اوناهم فهمیدن که به خاطره یه نفر جدیده و فکر کنم از ته دلش نفرینم کرد .چون واقعا دوسم داشت..و روزی که بله گفتم شد روز مرگم روز شروع بدبختی .باهاش ازدواج کردم .تهصبیه.بددله.شکاکه.بد دهنه.دسته بزن داره..خائنه..زورگو هست..زندانیم کرده..تحقیرم میکنه ..بهم ظلم میکنه..چون میدونه پشتی ندارم..چون میدونه بی پناهم .چون میدونه به خاطره بچم تحمل میکنم..تا جیزی هم میشه بهم میگه خوش امدی.روزی هزار بار ارزو مرگ دارم .بابامو هیچ وقت نمیبخشم اون باعث شده که من به این روز بشینم سال تا ماهم سراغمو نمیگیره .به نظر شما من چیکار کنم ..
ماجوانی را میان خاک مدفون کرده ایم 😔بس که در پایان هر شادی در آمد پیر ما 😔
چیزی بخام هر وقت خودش دلش بخاد برام میخره ..حبسم کرده راه نفسمو گرفته..حتی تو حیاط هم احساس خفگی دارم..هر چی هم به خدا التماس میکنم نجاتم نمیده..آه اون دونفر منو گرفت ..کاش حلالم کنن تا به آرامش برسم. دیگه بریدم
ماجوانی را میان خاک مدفون کرده ایم 😔بس که در پایان هر شادی در آمد پیر ما 😔