خانما کسی که بلده یا یه مقداری میفهمه میشه کمکم کنه
خیلیی مهمه برام...من ازشوهرم دارم جدا میشم یه بچه کوچیکم دارم...بعد از یمدت خیلی دراز امروز صبح خیلی بدازخواب پاشدم...خوابشو دیدم....خواب دیدم دارم از یه کوچه رد میشم داخل دستم کاغذ پارچه هست انگار کار داشتم ازیه مکان اداری میومدم...بچمم خونه پیش مادرم بود...همونطور داشتم سریع رد میشدم که چشمم افتاد به یه ماشین....مدل ماشین خودش بود ولی رنگش عوض شده بود سیاه....عادی نبود خیلی سیاه بود از سیاهیش ادم دلش میگرفت همونجا میخ وایستادم دیدمش داخل ماشین بود عقب فرمون نشسته بود به کنارش نگاه میکرد کنارش یه خانم نشسته بود...یه خانم تقریبا یکی دوسال ازمن بزرگتر ولی خیلی به خودش رسیده بود....دماغش عمل بود لباش عمل بود خودشو خیلی قشنگ کرده بود مرتب پوشیده بود کلی ارایش بزک دوزک داشت کلی کرم رژ پلک مصنوعی و.... اما بهش میومد....ناخناش کاشت بود...کفش پاشنه بلند...اندام تقریبا یه جزئی لاغر.... شلوار دمپا کرمی بامانتو همرنگش وشال لیمویی....رفتم جلوتر وقتی دیدم چشام پرشد ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم وبزنم به کوچه ناکجا اباد....رفتم اونطرف اومدن سمتم شوهرم سرشو خم کرد طرفم وپوزخند زد...بهش گفتم میدونستم ازهمون اولش چی بودی....خیلی عصبانی بودم ولی خودمو کنترل میکردم...دستام میلرزید زنه دستاشو با اون ناخنای درازش گذاشت روی دستش خودشو بهش چسبوند گفت بله جانم؟ باحرص گفتم باتو نبودم توکی باشی دخالت کنی...گفت من همه کارم.....همه کاره روبا یه لفظ خیلی کثیفی گفت وچشمک زد...ببخشید منظورم ازهمه کاره از اون کارهای خوب نه کارهای بد یعنی هرکار کثیفی بگه میکنم وفلان و... داشتم دیوونه میشدم میخواستم قیامت بپا کنم ولی مغزم بهم دستور میداد اونا دشمنتن هدفشون اینه بخاطر بچت اروم باش برو پی زندگیت.... بعدشم خوابم تموم شد....