از وقتی که یادم میاد از دطت برادر معتاد پدر بی فکرم از خونه فراری بودیم به زور درس خوندیم و دیپلم گرفتم و تا وقتی سرکار میرفتم حالم خوب بود مثلا با عشق ازدواج کردیم ولی اون خوشی هم کوتاه مدت بود بعد 5 سال با دوتا بچه جدا شدیم بچه هامو ازم گرفته خسته ام از این همه بدبختی و مصیبت اون هما کتک خوردم یه بار بابام نیومد بگه چرا به چه گناهی میزنیش حالا که جدا شدم حیثیت دار شده هیچ کس جای من نیست بفهمه چقدر دلتنگ بچه هامم دلم میخواد خودمو خلاص کنم اما جرات اون کارم ندارم میرم سرکار جور نمیشه
خدایا چرا ایک همه مصیبت سر من میریزی فقط بگو چرا چه گناهی کردم همیشه اونی که تنهاست منم اونی که سرخورده هستش منم اونی که همیشه از شوهر و بچه هاش دوره منم
خدایا به کدامین گناه دارم تاوان میدم هرچی فکر میکنم میبینم هیچ گناهی نکردم نه پشت کسی بد گفتم نه بد کسی رو خواستم نه آزارم به کسی رسیده نمیدونم چیکار کردم چرا باید قلبم این همه فشار رو تحمل کنه
40 روز زیارت عاشورا خوندم
40 روز حدیث کسا خوندم
ورد زبونم 4 یل و آیت الکرسی بود ولی چی شد آخرش هیچی فقط عذابم دادی