امروز دومين روزي هست كه سركار نميرم و خونه ام و دخترم ازم خواسته كه سه روز مهد نره تا صبحا باهم صبحانه بخوريم. البته اينجوري كه من گفتم نميگه. ميگه مامي سه روز بمونم خونه باهم ديگه عشق كنيم. باهم قرار گذاشته بوديم كه امروز صبح باهم ورزش كنيم. صبح خواب بودم ديدم در اتاقم رو ميزنه نگران شدم پاشدم نشستم صداش كردم بياد تو. يهو چشمم بهش افتاد يعني منفجر شدم از خنده همسرم هم از صداي من بيدار شد. ديدم مايو بچه گونه دو تيكه اش رو پوشيده با موهاي ژوليده و چشاي خوابالو اومده ميگه من حاضرم بريم ورزش كنيم. ميگم مامان جان الان خيلي زوده بيا بغل من يكم بخواب بعد باهم ميريم ورزشم ميكنيم ميگه نه همين الان. خلاصه ٦:٤٠ ديقه صبح داشتيم تو خونه نرمش ميكرديم😎