برای نگه داشتن این بچه خیلی مبارزه کردم خیلی حرف از شوهرم شنیدم رفت و اومد گفت تو همه چیز رو بهم تحمیل میکنی انگار بچه منه فقط
تا بچهها یکم نق میزدن و لجبازی میکردن طعنه و کنایه هاش شروع میشد که عرضه نداری بچه رو تربیت کنی هی بچه میاری
مدام میگفت رومن حساب نکن من هیچ کار نمیکنم خودت و خودت بچه میره کلاس اول همه رو داری فدای خودخواهیت میکنی انگار جون آدمیزاد نقل و نباته
اینقدر منو توی تنهایی خودم گذاشت که واقعا همه چیز رو روی خودم حساب کردم چطوری خرج زایمان و غربالگری رو بدم چطور با کالسکه ببرم مدرسه دخترم رو بیارم ...
ولی با همه این تفاسیر جنین نموند که بخوام براش مادری کنم طفلکم هیچکس نفهمید که اصلا به دنیا اومد و رفت
من داغ پدر و مادر دیدم و عزیزان دیگه مثل دوست و خاله و عمه اما داغ این بچه یه جور عجیبیه انگار خودم مردم
ببخشید شما رو هم ناراحت کردم