وقتی که صدای جنگنده ها رو شنیدم و وقتی که برای خلبان اون جنگنده مهم نبود داره چه کسیو میزنه وقتی نمیتونستم تشخیص بدم کدوم وری باید فرارکنم وقتی نمیدونستم کیو نجات بدم وقتی نتونستم داروهامو بردارم وقتی که داداشم توی بغلم میلرزید و درست وقتی که نتونستم کفش بپوشم و زمین پر از شیشه بود وقتی که گوشیمو پیدا نمیکردم که از بابام بپرسم زندس یا نه وقتی که همه جا پر از دود بود و هیچ کسیو نمیدیدم مادر تک تکتونو یاد کردم🙌🏻باشدکه رستگار شوید محدوده ی پایان نامم بمبارون شد و چند ماه زحمت و هزینه و تحمل کردن سرما و اون همه ذوق برای منطقه به اون زیبایی در چشم به هم زدنی پودر شد و من نمیدونم پاچه ی کیو بابتش بگیرم🤷🏻♂️به هرحال خدا بهتر میدونه شاید محدوده ی جدید بیشتر باعث پیشرفتم بشه