مادرم شاغله بعد یه کاری رو به پدرم پیشنهاد داد که ما براش پول کم داریم و گفته بود که فوقش میتونیم یکم از پدربزرگم قرض بگیریم
بعد بابامم برگشته بود به مامانم گفته بود نکنه تمام پولاتو که این همه سال جمع کردی گذاشتی تو حساب بابات😐😐😐
یعنی بخدا وقتی میبینم مامانم اینقدر ناراحته و اصلا کنار هم خوشبخت و خوشحال نیستن و به خاطر من و داداشم دارن همو تحمل میکنن حالم از هر چی ازدواجه بهم میخوره...
وقتی میبینم نه عشقی هست نه اعتمادی نه درکی نه هیچی اصلا نمیتونم باور کنم ممکنه یکی یه روز پیدا بشه که منو دوست داشته باشه واقعا و بتونم کنارش خوشبخت بشم.میترسم که اصلا روزی بخوام به ازدواج فکر کنم...
اینقدر اینجا دعوا هست و شلوغه و سر و صدا هست که واقعا بیماری اعصاب گرفتم و هر صدای کوچیکی میره رو اعصابم و اعصابم ضعیف شده.وسواس فکریم گرفتم و واقعا خیلی سخته...
هعی💔