منم ی بار نزدیکای ساعت ۸،۷شب میومدم خونه گردوخاک وحشتناکی میومدخیابون نزدیک خونمون خیلی خلوت بود پرنده پرنمیزد کنا خیابونم ی پارک جنگلی تارکه
دیدم فقط مردی قدبلن لباس مشکی دنبالم داره میاد یکم ترسیدم سرعتم بیشترکردم دیدم داره دنبالم میدوعه منم پاگذاشتم ک ی لحظه دیدم بغلم کرد ی دستش واز وسط پام رد کرد
ی دستشم میخواست دهنم وبگیره ک دس پاچه شده بودتوصورت دنبال دهنم میگشت منم جیغ میزدم ی لحظه دیدم ی ماشین از رو ب رو میاد ک پرتم کرد زمین ک دیگه نفهمیدم چی شد تاخونه دوییدم