2777
2789
عنوان

شما بگین من چکار کنم با این خواهر؟

283 بازدید | 21 پست

سلام دوستان من زندگی خواهرمو میذارم لطفا  راهنماییم کنین چکار کنم فقط صبر کنین من اول کامل بذارم

خواهرمن 28 سالشه و دوسال از من کوچیکتره و بچه سوم خانوادس کلا از همون بچگی خیلی لجباز و سرتق بود ما 4 تا بچه بودیم این یکی رفتارش با هممون از همون اول متفاوت بود و همیشه از پدرم کتک میخورد .باهمه اهل خونه دعوا داشت .هرکسی میومد خونمون میخواست همراهش بره سرهمین موضوع کتک میخورد یا همیشه میرفت خونه همسایه هامونو مادرم کل خونه ها رو میگشت تا پیداش کنه . بااینکه پول توجیبیه هممون مث هم بود ولی من عادت به پس انداز داشتم تو مدرسه یاچیزی نمیخورم یا باخودم از خونه نون میبردم که پولامو بریزم تو قلکم ولی بارهامتوجه میشدم که اون پولامو از تو قلکم برمیداره سرهمین موضوع ها بارها باهم کتک کاری میکردیم

من لاغر میشوم.. میتوانم ... میتوانم...میتوانم .... وزن اولیه101 کیلو  من باید بشم 65 کیلو... من لاغرم از امروز که 27 فروردین 1402 هست قسم میخورم که بزودی به وزن ایده الم میرسم و به خودم و اراده ام افتخار میکنم

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

حتی از همون 7یا هشت سالگیش با پسر دوست بابام میگفتن عاشق همدیگه ان برای هم نامه عاشقونه با دست خط خرچنگ غورباقه مینوشتن و قرار میذاشتن. تا اینکه بزرگتر شد و طماع دیگه به یکی راضی نبود بارها متوجه میشدم که با چندتا پسر رابطه داره . حتی ازمدرسه باهاشون میرفت بیرون یا اخرهفته ها که ما میرفتیم کوه به بهونه اینکه از اونجا بدش میاد و تو خاکی حالت تهوع میگیره با اون پسرا قرار میذاشت و میاوردشون خونه . سوم  راهنمایی که بود با پسرهمسایمون عاشق هم شدن پسره 6سال ازخودش بزرگتر بود (کلا خانواده عصبی بودن که حتی به برادر خودش چاقو زده بود) اول دبیرستانی که شد اومدن خواستگاری پدرم بشدت مخالف بود ولی با اصرارها و تهدیدهای خواهرم و پادرمیونی مادربزرگم و اینکه پدرم رو حرف مادرش حرف نمیزد قبول کرد که بیان خوستگاری

من لاغر میشوم.. میتوانم ... میتوانم...میتوانم .... وزن اولیه101 کیلو  من باید بشم 65 کیلو... من لاغرم از امروز که 27 فروردین 1402 هست قسم میخورم که بزودی به وزن ایده الم میرسم و به خودم و اراده ام افتخار میکنم

ولی همون شب خواستگاری به بهونه اینکه من از خواهرم بزرگترم و تا عروس نشم اونو عروس نمیکنه جواب رد داد  خواهرم شروع کرد به دعوا و دادو بیداد بامن که تو چرا عروس نمیشی و من بخاطر تو نمیتونم ازدواج کنم . منم اونموقع دانشجو ترم اول بودم روز بعدش که رفتم دانشگاه از اونجا زنگ زدم به پدرمو کی باهاش حرف زدم گفتم پدرمن مگه من چندسالمه فکر میکنی اگه خواهرم عروس بشه من میترشم هنوز18 سالمه میخوام (اونموقع هم خواستگار زیاد داشتم و قیافمم هم خوب بود ولی چون پدرم داغ پسر اولشو دیده بود قسم خورده بودم درس بخونم و برم سرکار تا بهم افتخارکنه جای برادرمو براش پرکنم و اصلا به ازدواج فکر نمیکردم .باور کنین هیچ پسری تو زندگیم نبود و اخلاقم از همون اول جوری بود که پسرابهم پیشنهاد دوستی نمیدادن همیشه میشنیدم که دوست پسردوستام میگفتن خانم فلانی حیفه با پسری دوست بشه اخلاقش باارزشه) ولی خواهرم نمیدونم چرا اینجوری شد

من لاغر میشوم.. میتوانم ... میتوانم...میتوانم .... وزن اولیه101 کیلو  من باید بشم 65 کیلو... من لاغرم از امروز که 27 فروردین 1402 هست قسم میخورم که بزودی به وزن ایده الم میرسم و به خودم و اراده ام افتخار میکنم

بالاخره ازدواج کرد و همون اول ازدواجشون شوهرش دیده بود تو گوشیش با پسر دوست بابام درارتباطه و کتکش زده بود و چند سال گذشت و خدا بهش یه پسر داد ولی چون تو خانواده شوهرش مشکل عقب موندگی ذهنی ارثی داشتن پسرش اینجوری شد و کلی غصشو خوردیم و دوادرمونش کردیم . خواهرم تو زندگیش خیلی ازاد بود هرجا بره هرجا بیاد ماشین زیرپاش

من لاغر میشوم.. میتوانم ... میتوانم...میتوانم .... وزن اولیه101 کیلو  من باید بشم 65 کیلو... من لاغرم از امروز که 27 فروردین 1402 هست قسم میخورم که بزودی به وزن ایده الم میرسم و به خودم و اراده ام افتخار میکنم

چندجا رفت سرکار البته تو مغازه ها و با حقوق خیلی کم . گذشت من فوق لیسانسمم گرفتم و استخدام شدم بعدشم ازدواج کردم شوهرمم کارمند بود . اولش با اینکه جهیزیه خودش خیلی بهتر از من بود و خونه زندگی شیکتری داشت و میدونست من خیلی از وسایلمو با حقوق خودم گرفتم ولی باز شروع کرد به غرغر زدن و کاری کرد شوهرش عروسی من نیومد بعدم گفت تو چرا رفتی سرکار منم میخوام برم سرکاری که خیلی حقوق داشته باشه اینقدر این درو اون در زدم تا بالاخره تو یه شرکت خصوصی زیرمجموعه سازمان خودمون براش کار پیدا کردم حقوقش حتی از حقوق منم بیشتر بود بخدا من خیلی خوشحال بودم و اصلا حسودی نمیکردم ولی اون همیشه به زندگی من حسادت داشت بااینکه خیلی بهتر از من بود.

من لاغر میشوم.. میتوانم ... میتوانم...میتوانم .... وزن اولیه101 کیلو  من باید بشم 65 کیلو... من لاغرم از امروز که 27 فروردین 1402 هست قسم میخورم که بزودی به وزن ایده الم میرسم و به خودم و اراده ام افتخار میکنم

شغلش چوری بود شیفتی بود و بچشو مادرم نگه میداشت کم کم شیفتاش زیاد شد و بیشتر سرکار بود تا اینکه بعد دوسه ال یروز مادرم گریه کنون زنگ زد که شوهرخواهرت خواهرتو با یه پسر دیده و تو خیابون کلی کتکش زده بعدم بردنشون کلانتری. نگو که خانم شیفتای اضافی نداشته بجاش با چندتا زن بیوه که همکارش بودن میرفتن مهمونی های دسته جمعی که مرد و زن قاطی بودن و مشروب میخوردن و قلیون میکشیدن و شوهرشم بهش شک کرده  بود و تعقیبش کرده بود

من لاغر میشوم.. میتوانم ... میتوانم...میتوانم .... وزن اولیه101 کیلو  من باید بشم 65 کیلو... من لاغرم از امروز که 27 فروردین 1402 هست قسم میخورم که بزودی به وزن ایده الم میرسم و به خودم و اراده ام افتخار میکنم

واقعا کمر پدرم خم شد میگفت اینقدری که الان عذاب کشیدم سر فوت پسرمو پدرومادرم اذیت نشدم کلا ابرومون همه جا رفت پدرمن که ادم ابرو داری بود و دستش به کار خیر بود و یه محله رو حرفش حساب میکردن . حتی من بخدا خیلیا رو اسمم قسم میخوردن و منو مثال میزدن دیگه نمیتونستم جلو همکارام سرمو بالا بگیرم. کارهای جداشدنشون دوسالی طول کشید ازهمون موقع دیگه نتونستیم خواهرمو کنترل کنیم و بجای اینکه پشیمون بشه و از کاراش خجالت بکشه بدتر شد

من لاغر میشوم.. میتوانم ... میتوانم...میتوانم .... وزن اولیه101 کیلو  من باید بشم 65 کیلو... من لاغرم از امروز که 27 فروردین 1402 هست قسم میخورم که بزودی به وزن ایده الم میرسم و به خودم و اراده ام افتخار میکنم

الان اول هفته ها که پسرش پیششه و جایی نمیتونه بره خونه پدرمه ولی اخر هفته میخواد خودش راحت باشه بچه رو میندازه جلو شوهرشو میره پی خوشگذرونیش . من نمیدونم چرا سیربشو نیست اینهمه مرد تو زندگیش بوده چرا خسته نمیشه چرا بازهم گولشونو میخوره . حتی یدفه که با پدرم دعوا کرده بودن زنگ زده بود پلیس ( از قبل با دوستاش هماهنگ کرده بود که اونا زنگ بزنن ) که پدرمو بکشونه اونجا ازش تعهد بگیره که کاری بکارش نداشته باشه .خیلی داره ابرو ریزی درمیاره من نمیتونم سرمو جلو خانواده شوهرم بالا بگیرم . میترسم اخرش یا پدرم از غصه سکته کنه چون قلبش خرابه یا سمی چیزی بده خواهرمو بکشه.

من لاغر میشوم.. میتوانم ... میتوانم...میتوانم .... وزن اولیه101 کیلو  من باید بشم 65 کیلو... من لاغرم از امروز که 27 فروردین 1402 هست قسم میخورم که بزودی به وزن ایده الم میرسم و به خودم و اراده ام افتخار میکنم

ببخشید که طولانی شد . اگه کسی تجربه ای چیزی داره بگه و راهنماییم کنه

من لاغر میشوم.. میتوانم ... میتوانم...میتوانم .... وزن اولیه101 کیلو  من باید بشم 65 کیلو... من لاغرم از امروز که 27 فروردین 1402 هست قسم میخورم که بزودی به وزن ایده الم میرسم و به خودم و اراده ام افتخار میکنم
اسی انقد دیر گفتی همه رفتن از قبل تایپ کن بعد تاپیک بزن 

ببخشید عزیزم خیلی طولانی بود

من لاغر میشوم.. میتوانم ... میتوانم...میتوانم .... وزن اولیه101 کیلو  من باید بشم 65 کیلو... من لاغرم از امروز که 27 فروردین 1402 هست قسم میخورم که بزودی به وزن ایده الم میرسم و به خودم و اراده ام افتخار میکنم
تموم  شد لایک کن

تموم شد

من لاغر میشوم.. میتوانم ... میتوانم...میتوانم .... وزن اولیه101 کیلو  من باید بشم 65 کیلو... من لاغرم از امروز که 27 فروردین 1402 هست قسم میخورم که بزودی به وزن ایده الم میرسم و به خودم و اراده ام افتخار میکنم
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز