ایشون در واقع دوستم نیستن میتونم بگم یه دوست خیلی معمولی و باهم همکلاسی بودیم(توی کلاس زبان)
روابطمون خیلی عمیق نبود درحد اینکه شماره همدیگرو داشتیم گاهی بهم پیم میدادیم منو برا تولدش دعوت کرد یه تولد مختلط منم قبول کردم تو تولدش بیشتر باهاش آشنا شدم و از اونجایی که کسیم نمیشناختم اونجا به بقیه معرفیم میکرد بادوستاش و دوسپسرش آشنا شدم بعد تولدش حدودا روابطمونو بیشتر کردیم چندبار باهم رفتیم بیرون همشم دوسپسرش دنبالش بود تا اونجا که یادمه حتا سر بیرون رفتنای دونفرمونم زنگ میزد دوسپسرش بیاد و از این اخلاقش واقعا کلافه شده بودم چون پدر نداشت و مادرشم خیلی براش وقت نمیذاشت به دوسپسرش خیلی وابسته بود حقیقتا من از اولشم به دوسپسرش حس خوبی نداشتم یا یادمه تو جمعای دوستاش بیشتر سربحث سر این بود که بهش میگفتن چرا با امیر کات نمیکنی با وجود خانواده حساسش با دوسپسرش رابطه داشت و هرچقدرم من یا دوستاش بهش گوشزد میکردیم فایده نداشت بعد دوماه که سر یه دعوا من از این خانوم هیچ خبری نداشتم زنگم زد خواهش کرد بیام خونشون قبول کردم اول فقط تا نیم ساعت تو بغلم گریه میکرد بعد فهمیدم دوسپسرش ولش کرده از اون بدتر قرص سقط جنین احتیاج داشت و تنها کسیم که میتونست کمکش کنه من بودم که با کلی بدبختی قرصارو براش گیر آوردم خودم حس میکنم کار اشتباهی نکردم