من ی مادرشوهر دارم باما زندگی میکنه اینقدر اذیت میکنه بچهاش ازش سیرن طفلی شوهرمن بچه اخره مجبوره نگهش داره روزه نمیره ازبس کار ب من میگه جون دیگه ندارم همشم بهم میگه روزه میری برا ریا درصورتی ک منو شوهرم هرسال روزه میریم نمازامونم میخونیم از روز اول ماه رمضان خیلی بدتر بهم میریزه ک من مجبور بشم جمع کنم بعد سحری مارو نمیخوره میگه من بایدبرام غذا تازه درست کنی شوهرم بهش اعتراض میکنه ولی خیلی بددهنه صداشو بالامیبره و ابروریزی میکنه خیلی دلم ازش پره خداکنه خیر نبینه