با یکی وارد رابطه شدم که حدود ۱ ساله میشناسمش اما از دور و فقط دو بار باهاش چت کردم اونم خیلی بد باهام صحبت کرد بعدم بلاک کرد منو ..توی چت اما هیچ حرف خاصی نزدیم اون گف که بیا دوست شیم و منم چون ازم ی سال کوچیکتر بود قبول نکردم ...ولی فکرم همش پیشش بود چون ازش خوشم میومد ولی بخاطر سنمون اصلا حرفی از حسم نمیزدم همیشه توی این یک سال هر شب من استوری هاشو چک میکردم همیشه میرفتم جایی که می دونم هست و دورادور نگاهش میکردم ..حسم اذیتم میکرد اما اونقدر نبود که زندگیمو مختل کنه ..تا یک سال گذشت و من اینو توی یک پارک دیدم بعد رفیقش به من پیام داد که بیاین حرف بزنین من الکی میگفتم نه ولی ته دلم میخواستم خلاصه بعد اصرار قبول کردم ..بعد امتحانم رفتم اومد نزدیک گف سلام منم هل شدم جواب ندادم از پارک رفتم ..اونم فک کرد من اعتناش نکردم(اینم بگم که من تو این یک سال با هیچ پسری دوست نبودم و فقط این پسر توی فکرم بود ولی عاشقش نبودم)خلاصه این دنبال ما بود منم دنبالش بودم ولی ما مستقیم در ارتباط نبودیم و رفیقش حرفامونو میگف(چون رفیقش به اون الکی میگفته دختره دوستت نداره ..به منم الکی میگفته دوستم تورو نمیخواد)گذشت یک ماهو نیم ای از اون داستان من کلی غصه میخوردم که خاک تو سرم جواب ندادم اینم از من خوشش نیومده ..اینجاها خیلی اذیت میشدم حسم با وجود اینکه دوستش میگف نمیخوادت کم نمیشدومیگفتم من ی کاری میکنم که عاشقم شه..دیگه بعد ی ماه من زنگ زدم رفیقش گفتم شمارشو بده عیبی نداره که دوستم نداره رفیقه اول نمیداد هی میگف نه و فلان ولی اخرش داد ..اقا من رفتم اول پروفایل این پسرو چک کنم فهمیدم این رل داره بعد رفیقش گف اره ۲،۳ ماهه..دیگه حالم بد شد زنگش نزدم..بزور و بدبختی پیج دوست دخترشو پیدا کردم بعد دو هفته این دختره استوری گذاشت اولین ماهگردمون مبارک فهمیدم که رفیقش الکی گفته ۳ ۴ ماهه ..و این پسره بعد اینکه من جواب سلامشو ندادم رل نزده بلکه وقتی رفیقش میگفته این تورو نمیخواد رفته رل زده دیگه..باز من همچنان تو نخ این پسر بودم رفیقشم سعی داشت با من اوکی شه منم رو نمیدادم ...یک هفته گذشت پسره پیام داد دیگه بعد کلی چت گفت که تو منو دوست نداری منم گفتم بزار بگم دیگه هر چی شد،شد.گفتم من دوستت دارم خیلیم همش توی ذهنمی و... خلاصه گفت رل بزنیم دیگه با سن مشکلی نداری گفتم نه بزنیم ..ما رل زدیم رابطمون خوب بود تا یک هفته(واقعا خوب بود)حالش بد میشد به من زنگ میزد باهام دردودل میکرد کلی حساس بود روم حتی ی بار پسرعمومو جلو ی فروشگاه دیدم احوال پرسی این یهو اومد دعوا کرد بعدم فکر کرد من خیانت کردم یک نگاه کرد دیدم چشماش خیس شده بعد پسر عموم گفت داداش من پسرعموشم باور نمیکرد تا شبش که اینو مجبور کرد بهش از شناسنامش عکس بده ..دیگه فهمید..بعد همین روز ..فرداش دو تا شیک گرفتم رفتم پیشش دیدم با ی دخترس دنیا رو سرم خراب شد ..بعد دختره هی میگف خودم باهاش حرف میزنم اینم گف برو میگمت ..یهو دختره اومد گفت که من رل قبلیشم بزار برگردم باهاش کات کن باهاش...منم چون میدونستم دختره چند بار توی رابطه خیانت کرده گفتم چرا سفت نچسبیدی بهش که الان اینطوری منت منو بکشی اگه دوسش داشتی خیانت نمیکردی...خلاصه دختره گف میخوام خودکشی کنمو اگه نیاد خودمو میکشمو اینا من احمق بهش گفتم ی هفته ای باهاش باش این دوباره خیانت میکنه بعدش دیگه تموم کن به همون بهانه ...بعدش من شروع کردم گریه کردن اینم اشکای منو دید یهو زد فندکشو شکوند گفت من باهاش اوکی نمیخوام بشم خودتم بگی نمیشم تو خودت هی میگی برو اوکی شو ...خلاصه آقا فرداش آمار رسید دختره اومده گفته برگرد باهام راضی میکنمت اینم میگفته نه من رل دارم و این حرفا این دخترم بهش گفته پاشو بریم خونمون خالیه اینم قبول کرده ..منم فهمیدم گفتم تو با این کارت نشون دادی دوست داشتنت الکی بود دیک کات کردم باهاش و رفتم ولی واقعا اذیت میشدم آپا همش خودمو قانع میکردم بنفع خودمه ی هفته ی ماه اصلا گریه کنم بهتر از اینه که بمونم تو این رابطه ..خلاصه این باز دقیقا همون فرداش اومد گفت که غلط کردم گوه خوردم ببخشید بیا برگردیم من این دختررو بلاک کردم من بهت نیاز دارم بیا برگردیم(اینم راستی بگم توی رابطه با اون دختر همه چی بینشون طبیعی بوده ولی توی رابطه من هیچ چیزی نبود ولی بغل بود .دستم بود و ما همه قرارمون کافه و پارک بود ولی تا جایی که بهم گفتن با اون تو خونه بوده..یعنی دختره خودش میگفته بریم)خلاصه اصرار میکرد برگردیم دختر خالشو فرستاد که برگرد باهاش ...من اما قبول نکردم ..یعنی هم میخواستم و هم نمیخواستم ..بعد الکی برای اینکه تلافی کنم گفتم رل زدم پیام نده اینم ۳ روز فک میکرد من رل دارم ..دخترخالم پیام داد چن تا فحش داد بهم که اومدی عاشقش کردی رفتی توی همه روابط هست این چیزا باید ببخشی ..خاک تو سرتو این حرفا..منم رفتم بهش پیام دادم گفتم الکی گفتم اونم گفت خیلی رک به ک.ی.رم😑بعد باز روز بعدش دخترخالش گف کات کردی گفتم آره گفت شبش میگفته کات کردی خوشحال بوده.ولی بلاکم کرده.باهام سرد حرف میزنه و هر کاری میکنه من اذیت شم.و دختر خالش گفت که گفته وقتی که التماسش کردم برنگشت بعدم اذیتم کرد گف رل دارم حالا هم دیگه سمت من نیاد..حالا من واقعا عاشقشم میرم بیرون فقط اونو میبینم از دور دوباره برمیگردم خونه.هر چی فکر میکنم بهتر از این هست بابا ولی توی ذهنم بهتر ازش پیدا نمیکنم انگار واقعا بهترین پسر دنیاست.هیچکس به چشمم نمیاد قبلا پسرا تو خیابون یادم بود کیارو دیدم کی بهم چه تیکه ای انداخته اما از زمان این فکرم درگیره اصلا انگار متوجه هیچ صدایی جز صدای اون نمیشم شده ۱۵بار پشت سر هم آهنگ مورد علاقش که اصلا فاز دپ نداره رو میزارم گریه میکنم.روزی ی وعده غذا بزور میخورم..حتی خانوادمم متوجه شدن..خلاصه به مرگم راضی شدم ولی فکر اینکه اگ بمیرم کاملا از دستش میدم اذیتم میکنه و میگم شاید دوباره اوکی شیم.دارم میمیرم امروز گفتم دوست معمولی باشیم گفت نه.راهنمایی کنید