دو تا دوست بودن و همکار خیلییی صمیمی تا یکیشون عاشق یکی از همکارا میشه چند بار میره خواستگاریش ولی جواب نه میشنوه اقا دومی از اولی خواهش میکنه اجازه بده بره خواستگاریش ولی اقا اولی میگه نه ولی چند وقت بعد اقا اولی میگه اگه واقعا دوسش داری و عاشقشی برو جلو و اقا دومی هم از خدا خواسته میره جلو ولی این چند مدت با هم کاری نداشتن و اون دختر هم به اقا دومی جواب نه میده و اون اقا اولی دوستی چند ساله رو بهم میزنه میگه دوستم بهم خیانت کرده