2777
2789

سلام دوستان 

خوبید؟

تصمیم گرفتم منم مشکلمو اینجا بیان کنم تا راهنماییم کنید

 اوایل ازدواجم بنا به تجربیات قبلی که داشتم و کلا ذهنیتم با مهمون دعوت کردن مشکل داشتم و میترسیدم سنمم کم بود اینم بی تاثیرنیست و  اینکه گاهی از دست خانواده همسرم دلگیر میشدم و حرفامو به شوهرم میزدم نمیتونستم خودمو کنترل کنم یکم بدشونو میگفتم ،این دوتا قضیه باهم مخلوط شد و یه حالتی شد که همسرم اینو تو ذهنش ثبت که  انگار من دوست ندارم که خانوادش خونمون بیان.

من الان فهمیدم اشتباهاتمو و خیلی وقته هیچ حرفی دراین باره نزدم و حتی وقتی خواسته دعوت کنیم مخالفت نکردم و پذیرفتم اما این ذهنیت از مغز شوهرم پاک نمیشه و هنوزم درموردم همینطور فکرمیکنه و من هم میبینم که تلاشام بی تاثیر بوده حوصله ام نمیکشه و هی میگم بیخیال دیگه دعوت نمیکنم حالا که فایده ای نداره

حالا دوتا کمک میخوام 

۱.بگید چطور ذهنیتشو درست کنم؟

۲.اگر درست شدنی نیست ایا بیخیال بشم یا به تلاش ادامه بدم؟

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

خودت سر خود دعوتشون کن من کلن حال نمیکنم با خونواده همسرم و همسرم اینو فهمیده بود الان زنگ میزنم به مامانش خواهشو منت که باید بیاین چند روزم مهمون ما باشن بد بگذرونین زندگیم به طور کل تغییر کرد

سعی کن خوبی هاشونو هی پیش شوهرت بگی 

خودت دعوتشون کن 

رفتی خرید یه چیز کتی کوچیک اصلا یه کش مو بخر بگو اینو مثلا واسه مادرت خریدم اینا به مرور باعث میشه ذهنیتش عوض شه

من همیشه رک م ناراحتی کنار وایسا زخمی نشی :) جسم جوان اما روح میانسال...!

منم سنم کم بود باردار بودم خونه مهمونی نمیگرفتم میبردم رستوران

شوهرم فک میکرد من بلد نیستم 

ییار مهمونی گرفتم چنان سنگ تموم کذاشتم کف همسر و خانوادش برید و مهمونیاشونو تجملاتی کردم😂😂😂و همچنان خودم بیرون مهمونی میگیرم یبار خونه گرفتم که حساب کار دستشون بیاد

حسین جان؛پسرانت همگی نام علی بنهادی….جان عالم به فدای دل بابایی تو❤️
مردا همینن تو هی دعوت کنی هی میخاد بدتر کنه  ولش کن

بهش میگم مگه ندیدی چیزی نمیگم و فلان میگه به زبونم چیزی نگی من میدونم که تو دلت کلا دوسشون نداری نمیخوای بیان اینجا

یبار خودت دعوت کن مثلا تولد مادرشوهرت سنگ تموم بزار تا درست شه

بابا خودمم یه بار دعوت کردم سعیمم کردم دومدل غذا و دسر و پیش غذا درست کردم خودشم فقط به خاطر همسرم اما خب بازهم همینه 

با عمل باید نشون بدی.خودت گاهی پیشنهاد بده بگو عزیزم امشب مادر اینا رو شام دعوت کنم؟منظور خانواده او ...

آخه میدونی من تعارف ندارم  با شما بزار رک بگم من آدم مهمون دوستی نیستم درحد نیاز دعوت میکنم کلا سرم توکار خودمه و درس و دانشگاهم اما اوایل با همسرم مخالفت میکردم وقتی پیشنهاد میداد الان هرموقع پیشنهاد میده میپذیرم اما وقتی میبینم این ارتقا و کناراومدن منو نمیبینه تصمیم میگیرم هی دیگه بیخیالش بشم و دعون نکنم اصلا

ینی منظورم اینه ک انتظار داره من کلا ازین رو ب اون رو بشم

خودت سر خود دعوتشون کن من کلن حال نمیکنم با خونواده همسرم و همسرم اینو فهمیده بود الان زنگ میزنم به ...

اخه چطور تحمل میکنی وقتی ادم روحیه اش اون مدلی نباشه خیلی سختش میشه و از طرفی هم وقتی آدم درس و کار باشی سختتر

سعی کن خوبی هاشونو هی پیش شوهرت بگی  خودت دعوتشون کن  رفتی خرید یه چیز کتی کوچیک اصلا یه ...

ای خدا پس راه درازی درپیش دارم 

واقعیت اینه که اوایل با اینکه دلگیری های کوچیکی پیش میومد اما من خیلی ذوق و محبت داشتم نسبت بهشون اما با گذشت زمان اونا مثل من ذوق نشون ندادم منم کمرنگ کردم خودمو براشون واسه همین الان همش فکرمیکنم اگر این کارارو بکنم زیادیشونه یا چمیدونم همچین چیزی

منم سنم کم بود باردار بودم خونه مهمونی نمیگرفتم میبردم رستوران شوهرم فک میکرد من بلد نیستم  ی ...

عجب پس حسابی شوکه اشون کردی

فکرکنم مشکل منم همینجاست وقتی اوایل همون دفعات کم هم دعوت میکردم سنگ تموم میذاشتم بعدا دیدن بلدم هی میخواستن بیان منم زده شدم

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792