سلام به همه💐پدرشوهرم نزدیکه بهم یعنی تویه محل هستیم مادرشوهرمم میره سر کار یه برادر شوهر 20ساله ام دارم ک باشوهرم اومده کارمیکنه پدرشوهرم داخل خونه تنهاست وراه هم نمیتونه بره یعنی ستون فقرات عمل کرده بادوتا عصا بزور راه میره وتازگی هم چشماش آب مرواریدآورده عمل کرده یکبار هم سکته رو رد کرده کلا داغونه! 🙊حالا یکبار ک داخل خونه تنها بود اتفاقی به من زنگ زده وگفت به من زنگ بزنم به شوهرم ک بره پیشش توخونه تنهایی میترسه دوباره سکته کنه وقتی به من زنگ زد من گفتم خب خودم میام پیشتون یک روز همانا والان سه هفته است به کاروزندگی خودم نمیرسم وهر روز هم میگه بیا یه دختر پیش دبستانی هم دارم ک دخترگلم خسته میاد وچیزی هم نمیگه میمونیم نگهبانی پدرشوهرم تا عصر ک شوهرم ازسرکاربیاد دنبالمون بیایم خونه تازه من شام درست کنم وبکارهای خونه خودم برسم واینکه چکارکنم دیگه نرم اصلاهم پدرشوهرم نمیگه خب خودتم کارداری تا ظهربیا پیشم بعد برو فقط به فکرخودشه بعدم هرروززنگ میزنه میگه چرانیومدی من دیگه نبایدبهت زنگ بزنم خودت باید بیای انگاروضیفه شده! چکارکنم؟ چطوربهش بگم هم ناراحت نشه هم دیگه نرم؟!!!!