من خواهر شوهرم با شوهرش دیشب بد جوری دعوا کردن و زنگ زد ب مادرشوهرم . مادرشوهرمم ب من گفت بیا بریم اونجا تو یکم باهاش حرف بزن
منو شوهرمو مادرشوهرم رفتیم خپاهر شوهرم خیلی بد و بیراه ب شوهرشو مادرشوهرش ک طبقه بالاشون زندگی میکنه گفت مادرشم شوهرشو پسرشو بیرون کرد رفتن ک دعوا بدتر نشه
مادر شوهرمم طرف دامادشو گرفت چون خواهر شوهرم دست رو مادر شوهرش بلند کرده بود دعوا هم سر این بوده ک چرا قبض گازو نصفشو مادر شوهرش نداده
حالا بگذریم من اونجا سکوت کردمو اصن دلم نمیخاست برم و با اصرار مادر شوهرم رفتم
خواهر شوهرم خیلی فوش. های زشتی ب مادرشوهرش داد و اونم چیزی نگفت خداییش همش فقط میگفت خودتون مشکلتونو حل کنین و گریه میکرد و میگفت من از این خونه میرم منم فقط اخر بار ب خواهر شوعرم گفتم احترام بذار اونم گفت تو اگ جای من بودی بدتر میکردی و تو فلانی و فلان
گذشت تا امروز من رفتم خونه مادر شوهرم خواهر شوهرمم اومده بود دوباره باز بحث مادرشوهرشو اورد جلو و میگفت از خونه بیرونش میکنمو از این حرفا منم گفتم چرا زندگیتو گذاشتی رو حرفای مادر شوعرت بیخیال برات مهم نباشه باز دوبتره گفت مگ میشه مهم نباشه تو اگه بودی میفهمیدی برات حرف میزنن چیکار میکردی
منم یاد یکسال پیش افتادم ک با یکی از اقواممون رفته بوده مسافرت اونجا کلی واسه من حرف زده و گفته شوهرش ذن ذلیله هر چی بگه انجام میده داداشم بدبخت شده و زنش زوره فامیلمون اومده بود بهم گفت ولی من ب خواهر شوهرم نگفته بودم تا امروز منم گفتم من هیچوقتم چنین حرفی رو بهت نزدم چون مهم نبود برام ولی فک نکنین شما با من خیلی خوبین منم این حرفا رو میفهمم ولی ب روتون نمیارم تازه کلی حرفم ماپر شوهرم ب همستبه هاشون گفته بود ولی من دیگ بحثشو باز نکردم
حالا اونروز فامیلمون گفت بین خودت بمونه ولی من نتونستم 😭کلی حرف دیگه ام ب گوشم رسیده بود ولی هیچ وقت نمیگم اونا رو نمیدونم چی شد یدفعه حرصم گرفت از بس توهین کرد منم گفتم ولی تا من اینو گفتم خواهر شوهرمم گفت همون ک اومده اینو بهت گفته پیش من در مورد تو حرف میزنه و من بهش گفتم میخوام موهامو مث زنداداشم روشن کنم گفته ن تیره بهتره زنداداشت روشن کرده چون میذاره بیرون میخاد جلب توجه کنه