وقتی که صدای جنگنده ها رو شنیدم و وقتی که برای خلبان اون جنگنده مهم نبود داره چه کسیو میزنه وقتی نمیتونستم تشخیص بدم کدوم وری باید فرارکنم وقتی نمیدونستم کیو نجات بدم وقتی نتونستم داروهامو بردارم وقتی که داداشم توی بغلم میلرزید و درست وقتی که نتونستم کفش بپوشم و زمین پر از شیشه بود وقتی که گوشیمو پیدا نمیکردم که از بابام بپرسم زندس یا نه وقتی که همه جا پر از دود بود و هیچ کسیو نمیدیدم مادر تک تکتونو یاد کردم🙌🏻باشدکه رستگار شوید محدوده ی پایان نامم بمبارون شد و چند ماه زحمت و هزینه و تحمل کردن سرما و اون همه ذوق برای منطقه به اون زیبایی در چشم به هم زدنی پودر شد و من نمیدونم پاچه ی کیو بابتش بگیرم🤷🏻♂️به هرحال خدا بهتر میدونه شاید محدوده ی جدید بیشتر باعث پیشرفتم بشه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
من نه اصلا روحیم با قتل وقاتل و جنازه مقتول جور در نمیاد. در خانواده ای بزرگ شدم که به واسطه شغلشون خیلی جنایت شنیدم وپرونده دیدم ولی واقعا حتی به عنوان یک شنونده سالهاست زجر میکشم
هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهایی من ، اینجا چراغی روشنه 😔🌹
واقعا پیدا کردن یه داستان جدی به زبان فارسی خیلی سخته
واقعی هاش وحشتناکن🥲
وقتی که صدای جنگنده ها رو شنیدم و وقتی که برای خلبان اون جنگنده مهم نبود داره چه کسیو میزنه وقتی نمیتونستم تشخیص بدم کدوم وری باید فرارکنم وقتی نمیدونستم کیو نجات بدم وقتی نتونستم داروهامو بردارم وقتی که داداشم توی بغلم میلرزید و درست وقتی که نتونستم کفش بپوشم و زمین پر از شیشه بود وقتی که گوشیمو پیدا نمیکردم که از بابام بپرسم زندس یا نه وقتی که همه جا پر از دود بود و هیچ کسیو نمیدیدم مادر تک تکتونو یاد کردم🙌🏻باشدکه رستگار شوید محدوده ی پایان نامم بمبارون شد و چند ماه زحمت و هزینه و تحمل کردن سرما و اون همه ذوق برای منطقه به اون زیبایی در چشم به هم زدنی پودر شد و من نمیدونم پاچه ی کیو بابتش بگیرم🤷🏻♂️به هرحال خدا بهتر میدونه شاید محدوده ی جدید بیشتر باعث پیشرفتم بشه