امروز وقتی بیدار شدم حس میکردم همه ی غم های عالم به دلم هجوم آوردن و برام نفس کشیدن حتی سخته.
یه غم هایی هست تو زندگی که فقط میتونی به خودت بگی و هیچکسی جز دل خودت نمیتونه اونارو بشنوه ... با حال داغونم
تا شب سر خودمو به کارهای خونه و خرید میوه و نون گرم کردم ؛ منی که از صف نونوایی متنفرم رفتم نونوایی سنگکی سر چهارراه و دوست داشتم حالا حالا ها نوبتم نشه ؛
همسرم ساعت ۷ از سر کار اومد ؛ شام و ناهار رو یکی کردیم و خیلی خسته بود و خوابید
دوست داشتم یکم باهاش حرف بزنم یا یکی از اون فیلم هندیای مسخره ای که با موز ادم میکشن رو ببینیم ولی خیلی زود رفت خوابید ؛ البته بهش حق دادم چون از صبح ساعت ۶ سرکار بود .
من موندم و ظرف های کثیف شام با یه غم بزرگ تو دلم ؛ همزمان که ظرفهامو میشستم و آشپزخونمو مرتب میکردم یه موزیک بی کلام هم گوش میدادم و غرق شده بودم تو رویا ...
اومدم رو تخت دراز بکشم و اینترنت گوشیمو روشن کردم ؛ دوستم تو تلگرام بهم پیام داده بود و فقط یه شماره نوشته بود که بهش زنگ بزنم
کنجکاو شدم و زنگ زدم ؛ یهو صدای یه اقایی اومد که شما وصل شدی به حرم امام حسین ...
من عجیب معتقدم به این اتفاقای یهویی و غیر منتظره
و اشکام بی وقفه می اومد ؛ دلم نمیومد که گوشی رو قطع کنم
حس توی دلم این بود که تلفن رو از اون طرف امام حسین گرفته و داره میشنوه و منم هرچی تو دلم بود رو بهشون گفتم
گفتم چقدر این روزا اذیتیم و ایشون فقط شنیدن
من فقط دنبال یه گوش برای شنیدن بودم که بهترین گوش شنوای عالم صدامو میشنید ...
اخرای حرفام دیگه از شدت گریه دل میزدم ؛ دلم نمیومد گوشی رو قطع کنم
اخرین جمله گفتم هرچند ما بدیم ولی شما امام حسین خوب مایی ...
روزم شروعش خیلی بد بود ولی شب خیلی عالی داشتم :(
ممنون که خوندین ؛ اگر معتقد به ایشون نیستید من به شما احترام میگذارم و لطفا شما هم توهین نکنید ...