بچه ها من عقدم، شهر محل زندگی من و همسرم متفاوته، قراربود دوسه ماه دیگ اینجا واسم خونه بگیرن، من تو شهر خودمون هم شاغل بودم هم دانشگاه میرفتم، بعد شوهرم چون از هم دور بودیم سختش بود، خودش و باباش اصرار کردن بیا خونه ما بمون، منم کار و درسمو انتقال دادم، بعد مادرش ی رفتارای عجیب داره دائم شوهرمو بوس میکنه بغل میکنه( بچه ها بخدا منظورم این نیس نباشه، هرچیزی بیش از اندازه بده، به هرحال منم رنم تو این شهر غریبم، تنهام، من حتی خوشحال میشم شهرم دستشونو ببوسه اما لارمه مادرش روزی چند بار بوس و بغل کنه) بعد من به شوهرم اعتراض کردم بعد این خانم متوجه شده مثک صبح خواب بودم اومد بالاسرم دعوا بخدا تپش گرفتم حالم بد شد از صبح هیچی نخوردم همسرمم نیس ن میتونم برگردم ن میتونم بمونم
در اخر بگم مادرش رفتارای بد دیگم داره مث حسادت دائم ایراذ گرفتن ازم ولی بااونا کنار اومدم این برام سنگین شد
خواهرانه کمکم کنید فقط زدم بیرون تو خیابون ک سکته نکنم