قبل بارداری خیلی صبور بودم و هر چقد ادا درمیاورد باهاش راه میومدم بعد بارداری روحیم خیلی ضعیف شد و چند بار دعوامون بالا گرفت چون من دیگ اونی نبودم ک با هر سازش برقصم از چشمم افتاده دیگ هیچ میلی بهش ندارم اصلا نمیتونم تحملش کنم همه حرکاتش رو مخمه اذیتم میکنه دس تنهام میگم بچه رو نیم ساعت نگه دار غذا بزارم هر دیقه مبگه نمیمونه بیا اصلا انگار من تو ایت خونه نقش کلفتو دارم بشورم بسابم همه جا تمیز و مرتب باشه بچه هم گریه نکنه یدونه جورابشو تا نمیکنه در این حد بی مسئولیته صفر تا صد کارای خونخ و بچه با منه بعدشم بهم میگه چیکار میکنی مگه خسته ای بچه ها خیییلی داغونم اینقد ک بدون هیچ دلیلی باهاش قهر میکنم هر چقدم بعش گفتم فایده نداره یعنی اصلا پای حرفام نمیشینه اینقد عصابم خورده ک سر بچم خالی میکنم