اگه حال ندارید اون تاپیکو بخونید
خلاصش این بود که خواهرم دو تا بچشو همش میورد میذاشت پیش من و منم خسته شده بودم
یه شب که اومده بودن بهم گفت دارن برا سومی اماده میشن
منم باهاش دعوا شد و شوهرش شنید و راجع به من و نامزدم یه چیزایی گفت جلوی مامانم که اوضاع خیلی بد شد