سلام دوستان
یه پسری هس تو فامیلمون همسن خودمه میخواد ازدواج کنه مامانش و خواهرش دنبال ی کیس خوب میگردن ب منم سپردن اگه کسی رو سراغ دارم معرفی کنم بهشون
بعد من یکی از دوستامو معرفی کردم
دیشب موقع شام همینجوری ک داشتیم با همسرم حرف میزدیم گفتم راستی من فلانی رو به مامان بهزاد معرفی کردم گرچه بهزاد خیلی خوشگلتره.
همسرم گفت نه اتفاقا به هم میان
من گفتم نه بهزاد خیلی فیس قشنگی داره به نظر من، ازون تیپ و فیس هایی ک مورد پسند منه
بچه ها ب خدا من حرفمو بدون هیچمنظوری زدم اصلا بهزاد واسم مث برادرم میمونه و چون هم سنیم یه حس بزرگتر بودنی نسبت بهش دارم یه حس خواهرانه
اصلا واسه زدن حرفم فکر نکردم چون کلا تو این فازا نیستم.
(اینم بگم ک همسر خودم هم ورزشکاره وهیکل رو فرمی داره و هم فیس زیبایی داره)
بعد زدن این حرف دیدم همسرم سکوت کرده سرمو اوردم بالا دیدم داره با دلخوری نگام میکنه بعد منم هول شدم گفتم گرچه هیچکس ب پای زیبایی سامان (همسرم)جونم نمیرسه
از دیشب تا الان کرفت سر کارش باهام حرف نزده و باهام قهره و وقتی هم از دستم ناراحت میشه فقط سکوت میکنه و این سکوتش برام از صد تا فحش بدتره
الان نمیدونم چی بگم چکار کنم ک بیشتر گند نزنم
شما میشه راهنماییم کنید خواهشا