خیلی دختر خوشحال و شادی بودم حتی با وجود افسردگی سعی میکردم قوی باشم حال خودمو خوب کنم
داشتم برای زندگیم تلاش میکردم
درس میخوندم و از تنهاییم لذت میبردم
تا اینکه اصلا نمیدونم چی شد و یکدفعه ازش خوشم اومد تا به خودم اومدم دیدم یه حس عجیب و عاشقانه ای بهش پیدا کردم
(بعد بهش گفتم ازت خوشم اومده و چون شرایط دوستی و اینا ندارم و نمیخوام، پس تموم)
حالا از اون روز حالم بده نه میتونم درس بخونم نه به کارام برسم
کلی با اهنگای شادی که برام فرستاده بود گریه کردم
حس میکنم چقدر زندگیم قشنگ تر بود اگه یه همچین ادمی کنارم بود باهاش حرف میزد و شوخی میکرد اون یه ادم کاملا متفاوت با من بود دقیقا برعکس من
چقدر قشنگه یه ادم که پر از انرژی و سر زندگیه و شوخی و خنده ست کنارت باشه
از اون روز به بعد حس میکنم زندگیم یه چیزی کم داره
درحالی که قبلا اصلا این طوری فکر نمیکردم از پسرا بدم میومد بنظرم پسرا از دور قشنگن بعدش که بری و اخلاقاشونو رفتاراشونو روی مخ رفتنشونو از نزدیک ببینی دیگه قشنگ نیستن
شاید اگه بیشتر باهاش اشنا میشدم ازش بدم میومد ویا شاید بیشتر شیفهاش میشدم خلاصه که هر ارتباطی که بود رو در نتفه خفه کردم کاش قلبمم اینو بفهمه :)