سنم ۱۸ سال بود که ازدواج کردم خواهر شوهرام با من اختلاف سنیشون زیاده حس میکنن اگ از من بزرگ ترن باید من به حرفشون باشم اونا رئیس من باشن منم ی جوری بزرگ شدم که دلم صافه و نمی تونم به کسی توهین کنم از اولم همین بودم و هر چی سعی کردم نتونستم سال اول دوم زندگیم کلا مادر شوهرم همه کاره بود انگار من تو خونه خودم غریبه بودم اختیار همه چی با اون بود حتی غذا درست کردن نکردن بیرون رفتن نرفتم منم خونمونم که میومد تیکه زیاد می پروند حداقل یک ماهی میموند گاهی وقتا بیشتر ادامه