دوباره یاد یه سری غنچه های سرخ میزنه به سرم که قرار بود بزرگ بشن و باغ رو با رنگ و بوی خودشون پر کنن🌹🌱
اونا عاشق نور بودن عاشق یه نسیم خنک که بپیچه لای برگ هاشون و بگه« آزادی هوای تازه است» اما متأسفانه سرنوشت یه جور دیگه رقم خورد(: یه سایه سنگین یهو افتاد رو سرشون سایه ای که از جنس ترس و سکوت بود اونا که فقط میخواستن رشد کنن و زیبایی رو بیارن یهو توی یه شب سرد و طولانی مجبور شدن برای همون یه لحظه نفس کشیدن کل دنیاشون رو بدن(:🩸🖤 حالا چی شد؟ اون درخت های کوچیک اون ریشه های پر از امید توی خاک جای گرفتن ولی هر چقدر هم که اون سایه بزرگ باشه هر چقدر هم که سعی کنن جلوی خورشید رو بگیرن خاک هیچ وقت راز خودش رو نگه نمیداره ریشه ها میرن عمیق تر قوی تر بذرهای اون غنچه ها توی دل تک تک ما کاشته شده(:
هر نسیمی که میورزه یاد اون همه سکوتِ فریاد شده رو زنده میکنه اونا شاید جسمشون رو از دست دادن ولی اون آسمونی که دنبالش بودن حالا توی چشمای ماست اونا تبدیل شدن به یه بذر مقاومت که هر جا پا بذاریم دوباره جون میگیره(:🤍🩸
#چند مدته درد و غصه خرخره میگیره زورم نمیرسه بی اختیار اشکام میریزه (: دیگه حتا اشک ریختم از روی غریزَس(: