پنجه ی مریم
رسته در شکاف صخره ای
این همه رنگ از کجا آورده ای تا بشکوفی
قطره قطره شکوفه از سر صخره ها گرد آورده ام
از گلبرگ های سرخ دستمالی بافته ام تا آفتاب هدیه کنم
...
پی خوشبختی همش صبح تا شب دویدم من
حتی یک آشنا
یک آشنا ندیدم من
بگو آخر این سفر میرسم کجا
تو منو تنها نذار
ای خدا
خدا
...
شهر من آسمون آبی داره
روز روشن شب مهتابی داره
...
خداااااااااا
...
اگه رویای قشنگ شهر تو
بره دست از سر ما بر داره
آسمون اینجا خاکستریه
قصه هاش قصه ی دیو و پریه
...
آدما وقتی واسه هم ندارن
اینجا معلوم نمیشه کی به کیه
توی این شهر شلوغ یه آشنا کنارم نیست
حتی یه سرپناه واسه قلبه بیقرارم نیست
نمیتونم باشم از غصّه ها جدا
تو منو تنها نذار
ای خدا
خدا
...
نه دیگه
میگه اسباب کشیه
وقت جستن تو حوض نقاشیه
کی میدونه مقصد سفر کجاست
...
کی میدونه آخر قصه چیه
...
قصّه چیه
...
تو منو تنها نذار
ای خدااااا
#متهم_گریخت
#جامعه_شناسی_رضا_عطاران
#دلخوشی