راه،بی،نهایت جُرمِ بیگانه نباشد که تو خود صورتِ خویش؛گر در آیینه ببینی؛ برود دل زِ بَرَت...!سعدی# برو به پست
راه،بی،نهایت ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهایدشمن از دوست ندانسته و نشناختهایمن ز فکر تو به خود نیز نمیپردازمنازنینا تو دل از من به که پرداختهای...؟!سعدی# برو به پست
راه،بی،نهایت خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آیددردمندان به چنین درد؛ نخواهند دوا را...سعدی# برو به پست
راه،بی،نهایت ناچار هر که دل به غمِ روی دوست داد؛کارش به هم برآمده باشد چو مویِ دوست...سعدی# برو به پست
راه،بی،نهایت وِلوِله در شهر نیست جز شِکنِ زلفِ یار؛فتنه در آفاق نیست؛ جز خمِ ابرویِ دوست...سعدی# برو به پست
راه،بی،نهایت بِسمِ الله الرَّحمن الرَّحیمسلام.از رویِ شما صبر نه صبر است؛ که زهر است؛وز دستِ شما زهر نه زهر است؛ که حلواست...سعدی# برو به پست