راه،بی،نهایت وِلوِله در شهر نیست جز شِکنِ زلفِ یار؛فتنه در آفاق نیست؛ جز خمِ ابرویِ دوست...سعدی# برو به پست
راه،بی،نهایت عشق داغی است که تا مرگ نیاید؛ نرود!هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد...سعدی# برو به پست
راه،بی،نهایت اگر مرادِ تو ای دوست بی مرادیِ ماستمرادِ خویش دگرباره من نخواهم خواستاگر قبول کنی وَر برانی از برِ خویش؛خلافِ رایِ تو کردن خلافِ مذهبِ ماست...سعدی# برو به پست
راه،بی،نهایت بر آنم گر تو باز آیی که در پایت کنم جانیو زین کمتر نشاید کرد در پایِ تو قربانی...سعدی# برو به پست
راه،بی،نهایت گیرم که برکَنی دلِ سنگین زِ مهرِ من؛مِهر از دلم چگونه توانی که برکَنی...؟!سعدی# برو به پست