2794

ناسازگاری با خانواده همسر

نام ارسال کننده محرمانه می باشد 67 بازدید 1 تبادل تجربه

سلام من و همسرم دو ساله که عروسی کردیم...ما با خانواده همسرم تو یه خونه هستیم و تازه داریم خونه درست میکنم که مستقل بشیم .تو این دو سال هرچی بوده تحمل کردم فقط بخاطر همسرم.سر هر چیز کوچیک بحث میکنه و دعوا راه میندازه ...من یه مغازه خیاطی دارم مثلا صبح ساعت شیش و نیم از خواب بیدار میشم به همسرم و برادر شوهرم(مجرده) صبحانه اینا میدم راهی کارشون میکنم بعد میام کار های خونه رو تاساعت ده انجام میدم ناهار میذارم زیرشو کم میکنم تا موقع ناهار آماده بشه و بعد میرم مغازه ساعت یک که میام خونه خانوم تازه از خواب بیدار شده... ناهار و میارم میخوریم وجمع و جور میکنم و شام میزارم میرم مغازه ..فقط یه روز من کار داشتم و شام نذاشتم ساعت شیش غروب اومدم خونه دیدم شام هیچی نذاشته .غذا درست کردم و اینا دیر شده بود و خورشتم جا نیوفتاده بود الان یه هفتست سر اون همش غر میزنه این کوچیک ترین مشکل منه. دیگه دارم از دستش کلافه میشم این همه کار میکنم به چشمش نمیاد به جای دستت درد نکنه میگه دستت بشکنه. دیگه نمیدونم چیکار کنم لطفا راهنمایم کنید؟

اطلاعات تکمیلی

سن 19 جنسیت زن شغل خیاطی وضعیت تاهل متاهل
پاسخ مشاور

مشاور خانواده

سلام دوست عزيز 
ميتونم بفهمم چقدر تحت فشار هستيد واقعا اين توقع زياد ازار دهنده است .متاسفانه گاها افراد محبت ديگران را  وظيفه  ميدانند و دچار سو برداشت ميشوند شما در يك خانه زندگي ميكنيد قطعا بي احترامي يا جواب دادن كمك كننده نيست بلكه بيشتر باعث تنش ميشود كمي كارها را رها كنيد و بگذاريد وظايف تقسيم شود اينكه شما هميشه همه كارها را مديريت كرده ايد باعث عادت در انها شده كه با يك بار نبودن اين چنين واكنش نشان ميدهند به انها ياد اور شويد كه اين يك جا زندگي كردن موقت است .ميتوانيد با همسرتان صحبت كنيد و از ايشان بخواهيد با ايشان صحبت كنند و ايشان را متوجه اين موضوع كنند كه شما شاغل هستيد  و اينكه روال ساخت منزل را سرعت بخشيد و بتوانيد زودتر مستقل شويد با مستقل شدن دست شما براي نوع معاشرت با ايشان ،مرز بندي روابط تان باز تر است .

تجربه شما

سلام، من از اون بدتر هستم مادرشوهر من بعد بیرون رفتنه من میاد خونه مو میگرده( این هم بگم ما تو یکی از طبقات خونه پدر شوهرم هستیم، و همسرم قصد جدایی از پدر مادرشو هم نداره) به همه چی دخالت میکنند ، ما همه کارهامونو باید بگیم و اجازه بگیرم من الان بچم ۷ سالش تو درس اون هم دخالت میکنند هر وقت کلمو میبینن غر میزنن، تو چشم همسرم هم مثل یه برده هستم، الان دیگه به حرفاشون گوش نمی کنم، خیلی وقت ها میخوام برم طلاق بگیرم فقط به خاطر پسرم نمی تونم برم,از دست خودش وخانوادش خسته شدم