2794

اختلاف با شوهر و خانواده شوهر

نام ارسال کننده محرمانه می باشد 146 بازدید

سلام خسته نباشید

20 روزه زایمان کردم و الان خونه بابام هستم شوهرم میخواد طلاقم بده کمکم کنید تصمیم درست بگیرم

9آبان شب کیسه آبم پاره شد شوهرم رفت خونه پدرش تا ماشینشونو بیاره بریم بیمارستان که خیلی دیر کرد وقتی اومد دیدم مادرشوهرمم تو ماشینه بعدم رفتیم دنبال مامانم رفتیم بیمارستان فردا ظهرش سزارین شدم و زایمان کردم مادرشوهر و خاله شوهرم که (مطلقست )خیلی باهام خوب بودن دو روز بیمارستان بودم تا اینکه مرخص شدم از ماشین که میخواستم پیاده بشم شوهرم کمکم کرد چون درد داشتم مادرشوهرم گفت ما فکر کردیم زایمان کردی ناز کردنات تموم شده😕روز اول یکم مهمون اومد و خواهرشوهرم شام گذاشت و پدر و برادر منو شوهر خواهر شوهرمم شام اومدن .فردا صبح خواهرشوهرم اومد ناهار گذاشت زنگ زد مادرشوهرم گفت مگه ناهار نمیایی نمیدونم مادر شوهرم چی گفت که خواهر شوهرم گفت تموم کن این اداهاتو. ناهار خوردیم تا بعداز ظهر مادر شوهرم اومد همش میگفتن بچت لاغره لپ نداره .وقتی شوهرم بچه رو بغل میگرفت میگفت چیه حالا بغلش گرفتی بسه دیگه ببر بزار شیرش بده .شب فقط داداش و بابای من شام اومدن فردا صبح دیگه خواهرشوهرم نیومد بعداز ظهر با مادر شوهر اومد گوسفند و قربانی کردن واسه بچه(دوست شوهرم اون کشت) مادر شوهرم هی گفت به بابات بگو بیاد گوشتو خورد کنه منم گفتم شب بابام اومد همه ی گوشت و خورد کرد مادرشوهرمم سیرابی و کله پاچشو داد شوهرم گفت ببره خونشون (خونه مادرشوهر) بعدش شوهرم به مادرشوهرم گفت بیا گوشتا رو تقسیم کن چقدرشو شما برمیدارید چقدرشو بدیم بیرون .مادرشوهرم رفت نشست گفت من نمیدونم 😐من که کاره ای نیستم .خودتون میدونید .من به شوهرم گفتم بزار من بیام بگم چیکار کنی که شوهرم گفت تو برو بگیر بخواب منم رفتم توی اتاق وگریه کردم ولی باز اومدم بیرون به روی خودم نیاوردم با شوهرم سر سنگین شدم .شوهرمم باهام قهر کرد سر این حرف تا دو روز بعد که خاله من اومد زائودیدن پیشم ،که مادرشوهرو خواهرشوهرو خاله شوهر م باحرص نشستن و از جاشون بلند نشدن پذیرایی کنن من خودم با اون حالم بلند شدم پذیرایی کردم بعد که خالم رفت با شوهرم دعوام شد (توی این چند روز مامان من مراقب من بود مراقب بچمم بود )خواهرشوهرم هرچی از دهنش اومد بهم گفت مادرشوهرم گفت مگه ما احتیاج گوشت تو بودیم مامانت پاشه پذیرایی کنه .آخرشم شوهرم گفت برو خونه بابات که منم خواستم بیام که شوهرم با مامانم دعواش شد که تو زندگی مارو بهم ریختی میخوای طلاق دخترتو بگیری. بعدشم مادرشوهرمو مامانم نذاشتن بیام خونه بابام . از فردا صبح اداهای مادرشوهرم شروع شد با کلی باد میومد و بدون سلام وخداحافظی میرفت کلا دو ساعت بعداز ظهر میومد دهم که تموم شد شوهرم باز به مامانم گفت بردار دخترتو برو ولی من نرفتم موندم شبش بهش گفتم چرا اینطوری میکنی گفت تو بی احترامی کردی به خانوادم مادرت داره زندگیمونو بهم میزنه حق نداری دیگه با پدر مادرت رفت وآمد کنی و...شبم من و بچه رو تنها گذاشت رفت پیش مادرش دوساعت بعد اومد منم صبح اومدم خونه بابام قهر . (من کلا بارداریم استراحت مطلق بودم مامانم تمام کارهای خونمو میکرد شوهرمم باهاش خوب بود ازاون روزم که مادرشوهرم گفت به مامانت بگو پذیرایی کنه مامانم خونه رو تمیز کرد غذا میذاشت هر روز همه کارهارو میکرد )اون 5روز که خانواده شوهرم قراربود پذیرایی کنن (اینجا رسمه)کلا خونه پر آشغال بود و پرگرد و خاک حال آدم از کثیفی و شلختگی خونه بهم میخورد مادرشوهرم نمیذاشت کسی تمیز کنه میگفت بذارید باشه خودش سرپا میشه تمیز میکنه.

من نمیخوام طلاق بگیرم با این وضعم نمیشه زندگی کرد شوهرم کلا تحت تاثیر خانوادشه من الان با یه بچه 20 روزه چیکار کنم لطفا کمکم کنید حس میکنم دارم افسردگی میگیرم

من با شوهرم حرف زدم اما حرفش یه کلمه ست میگه اگه میخوای با من زندگی کنی نباید با پدر و مادرت رفت و آمد کنی از طرف خانواده منم هر رفتاری دیدی حق حرف زدن نداری .این اولین بار نیست که من با دخالت خانوادش اومدم خونه بابام خانوادش توی همه چی دخالت میکنن الان این غذا رو بخورید، چرا اینو پوشیدی، این ساعت بخوابید یا غذا بخورید با چه کسی رفت و آمد کنید کجا برید کجا نرید شوهرمم تحت تاثیر خانوادشه واقعا موندم چیکار کنم ؟!!

پاسخ مشاور

مشاور خانواده

سلام دوست عزیز

به سن خودتون وهمسرتون واینکه چندسال هست ازدواج کردید اشاره ای نکردید لکن بنظر میرسد بیشتر مشکلات شما بخاطر سوتفاهمات بین والدینتان به وجود امده و همچنین عدم استقلال فکری شما وهمسرتان که هردو به والدینتان وابستگی دارید .

وقتی دونفر ازدواج میکنند باید از نظر فکری مستقل رفتار کنند این طور که شما اشاره کردید همسرتان تحت تاثیر والدینشان هستند و این مداخله ها باعث بروز این مشکلات شدند 

وابستگی ایشان باید به خانوده اش کم شود ولی این اتفاق نیازمند زمان هست وشما میتوانید با مدیریتی که دارید وابستگی ایشان را کم کنید 

یکی از دلایلی که باعث می شود، پدرومادر به خودشان اجازه دخالت در زندگی فرزندشان را بدهند، ضعفی است که در شخصیت فرزندشان می بینند. پس همسرتان را تایید کنید. او را در نظرات مستقل و قاطعی که دارد تحسین کنید. حتی لازم نیست که اشاره ای به خانواده اش بکنید و فقط رفتارش را تحسین کنید. اعتماد به نفس از دست رفته همسرتان را به او بازگردانید و او را به این باور برسانید که قادر است بدون تکیه کردن به پدرومادرش یک روش درست زندگی را پیاده کند.

همسر شما به بلوغ عاطفی نرسیده پس باید کمک کنید تا به این بلوغ برسد که با یکی دو روز این اتفاق نمی افتد و نیاز مند زمان هست 

سعی کنید رابطه خوبی با خانواده همسرتان برقرار کنید تا کمی از این حساسیت ها کاسته شود

سعی کنید اعتماد همسرتان را به خودتان جلب کنید تا به نظر شما ومشورت با شما مطمعن شود 

دوست عزیز همه این پیشنهادات در صورتی هست که قصد بازگشت داشته باشید .در صحبت هایتان اشاره کردید همسرتان چند بار به مادرتان گفته شما را نمیخواهد اگر ایشان بخواهند شما را طلاق بدهند باید حق وحقوق شما را کامل پرداخت کنند 

ماندن وزندگی را ساختن بسیار خوبست لکن در صورتی که هر دو طرف تمایل داشته باشند . با توجه به شرایط شما و خواسته هایی که همسرتان از شما دارند پیشنهاد میکنم از همسرتان بخواهید که هردو پیش مشاور بروید و اگر مشاور هم با نظر ایشان موافق بود بگویید که شرط وشروطشان را قبول میکنید 

تجربه شما

اولین نفری باشید که نظر میدهید