سلام من 29 سالمه و متاهلم من تا قبل از ازدواجم علایم افسردگی داشتم طوری که دوست نداشتم تو جمع برم یا اینکه اعتمادبنفس پایینی داشتم و قدرت ابراز وجود نداشتم اما الان که پنج سال از ازدواجم میگذره خیلی بهتر شدم اما هنوز خلوتم رو به بودن در جمع ترجیح میدم ولی از مهمونی هم بدم نمیاد و دوست دارم که برم مشکل افسردگی من بیشتر از مادرم نشات گرفته بود چون هم مادرم هم مادربزرگم یعنی مادر مادرم و کلا فامیل مادریم یه جورایی افسرده و جمع گریزن البته علایم دیگه افسردگی رو هم دارن مثل ناامیدی و درد داشتن همیشگی اعضای بدنشون! ومهارت های اجتماعیه خیلی پایینی دارن.. الان مادرم و خواهرم و برادرام و پدرم هرکدوم به نحوی افسرده هستن و حس میکنم بیشتر از جانب مادرم این افسردگی مسری شده! مثلا برادر کوچکم که هنوز پانزده سالشه وقتی وارد خونه میشه شروع به آه و ناله میکنه و خودشو به مریضی میزنه یا برادر بزرگم اصلا تمرکز حواس و کلام نداره و همیشه مریضه! مادرم هم که یا درحال مریضیه یا درحال سرویس به بچه ها یا غصه خوردن و ناامیدی خیلی دلم بحال همشون میسوزه البته تا میتونستم سعی کردم رابطه مو با مادرم نزدیک و خوب کنم من چکار کنم براشون خیلی اذیت میشم و دلم میخواد کمکشون کنم
تجربه شما
اولین نفری باشید که نظر میدهید