سلام و احترام
من چهار ساله که ازدواج کردم و زندگی خیلی عالی و عاشقانه ای داریم و مشکلی هم نداریم
فقط اینکه من خیلی تو گذشته و ابتدای رابطمون گیر کردم، ما به طور سنتی باهم آشنا شدیم و یکی مارو به هم معرفی کرد، از همون اول انقدررر به هم شبیه بودیم و هرچی جلوتر میرفتیم بیشتر به این قضیه پی میبردیم، حتی مشاوره ها هم تعجب میکردند و میگفتند شما کاملا به هم میاید و لازم نیست دیگه مشاوره بشید،
حالا مشکل چیه:
در مدت آشناییمون، همسرم بعضی وقتا به من میگفتن که ناراحتم از اینکه تو رو کم دوست دارم، (یعنی در واقع یه حس عذاب وجدان داشتن) و اینو چند دفعه گفتن بهم. مثلا میگفتن که جلسه اول که دیدمت خیلی حسی پیدا نکردم اما جلسه دوم، روز روز شما بود 🙂
البته میدونم که برای این بود که ما معرفی شده بودیم و قرار نبود از همون اول عشق آتشین ایجاد بشه، ولی من از همون دقیقه اول که دیدمش عاشقش شدم
اما معتقدم که همسرم نباید به من اینا رو میگفتن چون از لحاظ ظاهری ایشون از من سر تر هستن و من خودم گاهی عذاب وجدان میگیرم که نکنه ایشون حیف شدن و میتونستن همسر زیباتری داشته باشند.
گذشت و گذشت من تو سال اول ازدواجمون متوجه شدم که همسرم در جوانی و زمان دانشگاه کسی رو دوست داشتن که به علت مخالفت خانواده اون خانم به ازدواج ختم نشد، اوایل خیلی حالم بد بود خیلی ...💔 به هیچکسم نگفتم، از این ناراحت بودم که چرا شماره اون خانم هنوز تو گوشیشون هست. بعد کم کم به طور کااااملا غیر مستقیم بهشون فهموندم که آدما نباید گذشتشون رو بیارن تو حال، بعدها دیدم که شماره اون خانم رو به اسم پسر سیو کردن درصورتی که من شمارشون رو حفظ بودم، دیگه قاطی کردم و یه شب اونقدر گریه کردم که بیدار شدن و همه چیو گفتم، ایشون هم کاملا ناراحت و مظطرب شدن و من فرداش یه روز تمام نه چیزی خوردم و نه چیزی گفتم، خلاصه شب به زور منو بردن بیرون و به شدت اظهار پشیمانی کردن البته من به خاطر اینکه غرورشون نشکنه نذاشتم توضیح اضافه بدن، خودم هم دوست نداشتم بیشتر بشنوم چون تقریبا همه چیو تو چت همسرم با یکی از دوستانش خونده بودم و بیشتر از این دیگه نمیخواستم عذاب بکشم💔 خلاصه اینکه کلی عذر خواهی کردن و گفتن که جبران میکنن، خیلی اون شب سختی بود ولی گذشت و دیگه من تا امروز به روشون نیاوردم چون فردای اونشب دیدم دارن گریه میکنن خیلی دلم سوخت و یه بار هم گفتن من به خاطر این قضیه پیشت شکستم ..
خلاصه تا امروز که دوسه سال میگذره ما هیچ مشکل دیگه ای نداشتیم و من کاملا به ایشون مطمئن هستم و واقعا مرد خوبی هستن از همه لحاظ، ولی همش نشخوار فکری میکنم که وقتی همسرم اون اوایل از اینکه منو کم دوست داشتن و اینو بهم میگفتن دلیلش همین موضوع بوده😭
ولی بعضی وقتا که ازشون گله میکنم که چرا اینجوری میگفتی میگن که اشتباه کردم و فکر نمیکردم ناراحت بشی کلا معتقدند که خیلی چیز ها رو بلد نبودم و چون خواهر نداشتم نمیدونستم که یه دختر از چه چیزهایی ناراحت میشه
مثلا چند دفعه پیش میومد که بهم میگفتن لپ هات زده بیرون.. بعد من بهشون نمیگفتم ولی اونقدرررر ناراحت میشدم که فکر میکردم ایشون به زور با من ازدواج کردن و از چهرم خوششون نیومده، چون یه بار هم اشتباهی گفتن جلسه اول که دیدمت ( مادرشون هم بودن) من خیلی موافق نبودم اما مامانم گریه کرد و من تصمیم گرفتم جلسه دوم بیام و ببینم خوشم میاد یا نه که واقعا خوششون اومده بود
در واقع بعضی وقتا تو صحبتا خیلی بی ملاحظه گی کردن و از اونجایی که من هم پتانسیل این رو داشتم که از ظاهرم ناراضی باشم، فکرهای منفی میکردم.
حالا بعضی وقتا به اصطلاح کما میزنم 🙂 و فکرای منفی میاد سراغم و حتی با همسرم سرد میشم و ایشون از این بابت خیلی غصه میخورن.
خودم همیشه خودم رو اینجوری توجیه میکنم که بالاخره هرکس ممکنه در گذشته یکیو دوست داشته باشه و نشه که به هم برسند. مهم الانه، با میگفتن خب هرکسی ممکنه به وقتایی کنجکاو بشه که اونی که قبلاً دوست داشت الان داره چیکار میکنه
اما من گاهی با فکر کردن به اینکه ایشون کسی رو قبل از من دوست داشته، اونقدری که براشون یه عالمه نامه و متن نوشته خیلی دلم میگیره، حتی بعضی وقتا که پیش همیم و اسم اون خانم رو مثلاً از تلویزیون به طور اتفاقی میشنویم من خیلی حالم بد میشه همش نگاش میکنم ببینم واکنشش چیه
حتی گاهی احساس میکنم که دوست داشتن من کم شده و گاهی خودشونم میگن اما چیکار کنم دست خودم نیست😔
من خیلی زندگی و همسرم رو دوست دارم نمیخوام با این فکرها زندگیمو تلخ کنم
ممکنه کمکم کنید، شرایط مشاوره رفتن رو هم فعلا ندارم🥲
عذر میخواهم که طولانی شد🙏🏻
تجربه شما
اولین نفری باشید که نظر میدهید