من دیگه ذوقی برای هیچی ندارم، دلم نمیخواد برم بیرون از خونه، دلم نمیخواد فامیل یا دوستام رو ببینم، فقط دوست صمیمیم که اونم کم میبینم، از آدم ها خستم، از همه چی خستم، از بی پولی خستم، از اینکه همش باید صبر کنم خستم، دلم میخواد شغل داشته باشم، ولی هندل کردن دانشگاه و خوابگاه هم همینطوریش برام سخته، از اینکه با بی درکی اطرافیان سر و کله بزنم خستم، میتونم ماهها توی خونه بمونم و دلم برای بیرون تنگ نشه، من توی ذهنم دنیای دیگه ای دارم، همه چیز اونجوری هست که دلم میخواد، من و خانوادم پولداریم، تفریحات داریم، میریم مسافرت ، خوش میگذره، ازدواج میکنم، زندگی عالی دارم
ولی بعدش چشمامو باز میکنم و دوباره با واقعیت روبه رو میشم، من همش عذاب وجدان دارم، احساس میکنم بار اضافه ای هستم، خانوادم تا جایی که بتونن برام خرج میکنن، حتی شده یه ذره پول دارن از همونم بهم میدن تا توی خوابگاه کم نداشته باشم، گاهی میگم کاش وجود نداشتم، تو اتاقمون بقیه بچه ها پولدارن، من حسودی نمیکنم، فقط حسرت میخورم، و دلم میخواد ازشون دور بشم و برگردم توی خونه ی خودمون، اونجا هرچقدر هم مشکلات باشه، من احساس امنیت میکنم، من میدونم زندگی همش مادیات نیست، ولی از بچگی با این شرایط بزرگ شدم، خونمون بهتر از قبل به نظر میرسه، حتی با در های زنگ زده و حموم سیمانی، حداقل الان حموم خونمون در داره، تا چند وقت پیش در هم نداشت و فقط یه پرده داشت که توی زمستون آدم یخ میزد تا حموم کنه، دوست ندارم ناشکری کنم، همینکه غذا برای خوردن و جا برای خوابیدن داریم خداروشکر میکنم، بخاطر اینکه خانوادم رو دارم خداروشکر میکنم، کاش میتونم آدم بهتری باشم، حتی یه مدت عادت کرده بودم سر هر بار شکست خودم و مشکلات خانوادگی دست به خودزنی میزدم، الان به خودم آسیب نمیزنم، فقط گریه میکنم، شاید هفته ای حداقل سه یا چهار بار گریه میکنم، بخاطر گذشته، حال، و آینده...
دوستم میگفت برو روانشناس بجای اینکه واسه خرید لباس و این چیزا پول بدی
ولی من لباس نمیخرم، تا زمانی که زراعت هامون رو بفروشیم، و من مثل بقیه همش لوازم آرایشی و این چیزا نمیگیرم، پول روانشناس بدم دیگه پول ندارم واسه خوابگاه و دانشگاه چیزی بگیرم، و نمیتونم همش درخواست پول کنم، خانوادم گناه دارن...من سال ها با این وضعیت روانی داغونم زندگی کردم، و میدونم که میتونم ادامه بدم، فکر نکنم جرات خاتمه دادن به این زندگی رو داشته باشم، البته دلم نمیخواد از خانوادم جدا بشم، اگه من بمیرم..بچه خواهرم خیلی ناراحت میشه...دلم نمیخواد بچم رو اذیت کنم...همینجوریش هم خاله خوبی نبودم...
تجربه شما
اولین نفری باشید که نظر میدهید